Tuesday, September 27, 2005

هيچ وقت فکر مرگ اينقدر آزارم نداده بود
واقعاً آزارم می داد؟
گفت"م هيچ کس خاکم نمی کنه" ، و نفس عميق بی صدايی کشيدم
سرم درد می کرد؛ حالم بهم می خورد؛
دلم نمی خواست توی اون قبرستان دور و تنها دفن بشم
مخصوصاً حالا که مزرعه کلزای کنارش خالی خالی شده و اون رنگ زرد تند بخار
دلم نمی خواست؟
يعنی يه سنگ قبر گنده رو ترجيح می دادم؟ اون جوری هيچ وقت نمی تونستم بيرون بيام حتی روز قيامت.
خدا حتماً حسابی عصبانی می شد.
کرج ... همه بروبچ هم هستن،هواش هم که خوبه
ولی من که مرده بودم
چرا مردن اينقدر سخت شده بود؟
چون فقط مردن نبود
به هر حال دم آخر موقع حساب کتابه
گفتم نمی رسم
نفس عميق صدا داری کشيدم
سرم درد می کرد؛ حالم بهم می خورد؛
به چی نمی رسيدم؟
*
آزار دهنده تصوير محتوم مزرعه کلزا ست و حس گير کردن زير سنگ قبری که شعر مورد علاقه ت رو روش نوشتن
*
الان مي فهمم که همراهی مرگ و زندگی واقعاً همراهيه و تقابل نیست


2 comments:

Hossein Azizpour said...
This comment has been removed by a blog administrator.
Hossein Azizpour said...

thinkin' fuzzy makes it obvious...