Friday, December 09, 2005

عقل- روایت دوم

مشکل داشتن میزان متوسطی از عقل است که تمی توانم خوش باشم
احتمالا آدم های آن دو انتها وضعیف بهتزی دارند

پ.ن شاید منظورم از عقل مندی احساس عقل مندی ست

Tuesday, December 06, 2005

عقل

شوپنهاور گفته است كه معمولاً انسان از جلو به سوي چيز هاي مورد نظرش كشيده نمي شود، بلكه از پشت سر به سوي آنها هل داده ميشود. اين آموزه جان مايه نسبي گرايي معرفتي است.

اگر بپذيريم كه عقل چيزي است كه جهان فرا روي ما را روشن مي كند و ما را در مقامي قرار مي دهد كه بر اساس استدلال هاي خود راهي را كه فكر مي كنيم صحيح است انتخاب كنيم، در مقابل غريزه تمايلي كور است كه ما را بدون آنكه انتخابي در ميان باشد به سوي هدف هاي خود هل مي دهد.

شوپنهاور مي گفت كه اگر سنگ هم داراي خود آگاهي بود فكر ميكرد كه مسيري كه به هنگام پرتاب از صعود تا سقوط پيموده است، خود انتخاب نموده است.

پ.ن: منطقاً اين پايان اين سخن(بخوانيد پست) نيست،
بيشتردوست داشتم، درمورد شوپنهاور و نيچه بنويسم ولي نه خودم مي فهمم كه چي دارم مي نويسم و نه ميدونم كه چي مي خوام بنويسم. خلاصه همه چيز مثل يك كلاف سردر گم شده كه نه سرش معلومه نه تهش. سرنوشت اين سخن هم دو حالت داره يكي اين كه مثل بقيه حذف شه يا نارس به دنيا بياد. ولي بازهم فرقي نداره.

Monday, December 05, 2005

In the end

In the end we had the pieces of the puzzle, but no matter how we put them together, gaps remained...

Wednesday, November 16, 2005

با خودم حرف می زنم، می شنوم که هی کسی صدا می کند سارا .... دنبال صدا که می گردم گمش می کنم
ديروز 4 تا تلفن کردم و تمام شدم.4 بار گفتم سلام من سارا ام، خودم هم باورم شده
امروز آمدم اينجا. دارم توی وبلاگ اش می نويسم
ديشب سارا را خواباندم. نشستم سير به گلهای خشک شده ی توی گلدان اش خنديدم. خيلی خسته بود. زهر همه ی زندگی مان را ريخته بودم در جام اش و او همه را سر کشيده بود.
حالم خوب است. فقط توی خيابان و کوچه و دانشگاه هی کسی صدايش می کند و از من می گريزد.
ديروز 4 بار گفتم سارا ام دست هايش که می لرزيد می خنديدم.همه چيز را بالا آورده بود. خودم توی کاسه دست شويی ديدم.
حالم خوب خوب است. برای همه ی اين ها نقشه داشته ام حتماً.فقط هی کسی صدا می زند و فرار می کند. جايش هم هنوز گرم است.شب ها بد خواب می شوم.آخرين بار تب داشت شايد.نمی دانم امّا که همه چيز را همانطور که آخرين بار بود نگاه داشته. باز ذهن بيمارم لابد.
تب داشت و هذيان می گفت ، کدام مان بيشتر نمی دانم. چرا نمی ميرم؟ گفتم چرا بايد بميری؟
زهر تمام زندگی مان توی جام اش بود

Sunday, November 13, 2005

بيش از اين‌ها ، آه ، آری
بيش از اين‌ها می‌توان خاموش ماند

می‌توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مرده‌گان ، ثابت
خيره شد در دود يک سيگار
خيره شد در شکل يک فنجان
در گلی بی‌رنگ ، بر قالی
در خطی موهوم ، بر ديوار

می‌توان با پنجه‌های خشک
پرده را يک‌سو کشيد و ديد
در ميان کوچه باران تند می‌بارد
کودکی با بادبادک‌های رنگين‌اش
ايستاده زير يک طاقی
گاری فرسوده‌ای ميدان خالی را
با شتابی پر هياهو ترک می‌گويد

می‌توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

می‌توان فرياد زد
با صدائی سخت کاذب ، سخت بيگانه
دوست می‌دارم

می‌توان در بازوان چيره‌ی ِ يک مرد
ماده‌ای زيبا و سالم بود
با تنی چون سفره‌ی ِ چرمين
با دو پستان درشت سخت
می‌توان در بستر يک مست ، يک ديوانه ، يک ولگرد
عصمت يک عشق را آلود

می‌توان با زيرکی تحقير کرد
هر معمایِ شگفتي را
می‌توان تنها به حل جدولی پرداخت
می‌توان تنها به کشف پاسخی بيهوده دل خوش ساخت
پاسخی بيهوده ، آری پنج يا شش حرف

می‌توان يک عمر زانو زد
با سری افکنده ، در پایِ ضريحي سرد
ميتوان در گور مجهولي خدا را ديد
ميتوان با سکه‌ای ناچيز ايمان يافت
ميتوان در حجره‌هایِ مسجدي پوسيد
چون زيارت‌نامه‌خواني پير

می‌توان چون صفر در تفريق و جمع وضرب
حاصلي پيوسته يک‌سان داشت
می‌توان چشم ترا در پيله‌ی قهرش
دکمه‌ی بي‌رنگ کفش کهنه‌ای پنداشت
ميتوان چون آب در گودال خود خشکيد

می‌توان زيبائی يک لحظه را با شرم
مثل يک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می‌توان در قاب خالی مانده‌ی يک روز
نقش يک محکوم ، يا مغلوب ، يا مصلوب را آويخت
می‌توان با صورتک ‌ها رخنه‌ی ديوار را پوشاند
می‌توان با نقش‌هايی پوچ‌تر آميخت

می‌توان همچون عروسک‌های کوکی بود
با دو چشم شيشه‌اي دنيای خود را ديد
می‌توان در جعبه‌ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سال‌ها در لا‌به‌لای تور و پولک خفت
می‌توان با هر فشار هرزه‌ی دستی
بی‌سبب فرياد کرد و گفت
آه ، من بسيار خوشبخت‌ام

(فروغ فرخزاد)

مبناي يك

در زندگي اي كه مفهوم اميد و آرزوي وجود نداشته باشد آرامش هم وجود ندارد. آشفتگي هم با عدم آرامش تعريف مي شود. وقتي كه اميدي نيست و آرزويي هم وجود ندارد، پس آشفتگي هم بي معنا است. ولي پرسش همچنان باقي است. از چي ميترسيم و از چه چيز هراسانيم؟

اين نشان دهنده يك فرار بزرگ از واقعيت صريح و خشن است، در صورتي كه اقرار ميكنم كه قبولش دارم. اين رفتار و تفكر دوگانه تا چه مدت ادامه خواهد داشت؟

Thursday, November 10, 2005

Erlkönig

لذات زاييده ی درد ها هستند. نمی گويم رنج می گويم درد.
و توهم مادر زيبايی ست.
اين شعر گوته را ببينيد

ErlKönig
Wer reitet so spät duch Nacht und Wind?
Es ist der Vater mit seinem Kind;
Er hat den Knaben wohl in dem Arm,
Er faßt ihm sicher, er hält ihn warm.

Mein Sohn, was birgst du so bang dein Gesicht? -
Siehst, Vater, du den Erlkönig nischt?
Den Erlkönig mit Korn und Schweif?
Mein Sohn, es ist ein Nebelstreif. -
"Du liebes Kind , komm, geh mit mir!
Gar shöne Spiele spiel ich mit dir;
Manch bunte Blumen sind an dem Stand,
Mein Mutter hat manch gülden Gewand."

Mein Vater, main Vater, und hörest du nicht,
Was Erlkönig mire leise verspricht? -
Sei ruhig, bleibe ruhig, mein Kind;
In dürren Blättern säuselt der Wind.

"Willst, feiner Knabe, du mit mir gehn?
Meine Töchter sollen dich warten shön;
Meine Töchter führen den nächtlichen Reihn
Und wiegen und tanzen und singen dich ein."

Mein Vater, mein Vater, und siehst du nicht dort
Erlkönig Töchter am düstern Ort? -
Mein Sohn, mein Sohn, ich seh es genau:
Es scheinen die alten Weiden so grau. -

"Ich liebe dich, mich reiyt deine schöne Gestalt;
Und bist nicht willig, so brauch ich Gewalt,
Mein Vater, mein Vater, jetzt faßt er mich an!
Erlkönig hat mir ein Leids getan!" -

Dem Vater grauset's, er reitet geschwind,
Er hält in Armen das ächzende Kind,
Erreicht den Hof mit Mühe und Not;
In seinen Armen das Kind war tot.

Thursday, November 03, 2005

زندگي سراسر حل مسئله است

"ميگم: سوالي كه Range نداده باشه دو حالت داره يا Judge احمقه يا هر راه حلي قبوله

ميگه: ما كه احمق نيستيم، پس ميديم

..."

... ولي واقعاً اين زندگي هيچ چيزي نداره حتي صورت سوالي هم وجود نداره راه حلي وجود نداره كه بخواي Order الگوريتم را روي اون امتحان كني و ببيني جواب ميده يا نه. درست مثل اجسامي كه در حال سقوط هستند، نمي توني به اون ها تكيه كني...

"آهاي كجايي تو؟ مگه با تو نيستم؟ حواست با منه؟... "

سنگ ها دارن ميان بدون تكيه گاه ...

حالا اگه من هم سقوط ميكنم باز هم نمي تونم روي اون ها بپرم؟ مثل پلنگ صورتي؟

شايد بهتر باشه كه اين جا هم KIS(Keep It Simple) كني! نمي دونم آخه حيفه. سوال F ؟(نيش خندي)

شايد هم حيف نيس. من نمي خوام، آره من ارزشم بيشتره. ارزش؟ هه هه هه!!

واقعاً اين روزها خودم را كه نگاه ميكنم زندگي را فقط با يك كلمه ميتونم توجيه كنم: توهم. فقط با يك توهم ميتونم اين همه بي نظمي و آشفتگي را ببينم. چه توهمي هم.

آيا با اين تعريف عنوان اين مطلب بي معني به نظر نمي رسد؟(عنوان مطلب بر گرفته از كتابي از پوپر است)

Monday, October 31, 2005

بودن با آدم ها برايم مثل وسوسه ی خوردن چايی با قند يا شيرين کردن قهوه است. هميشه پشيمان می شوم

Friday, October 28, 2005

مرگ

"مرگ سر نخ زندگي اصيل و امكان ناگهاني و همه جا حاضري است كه وجود مرا به هم مي پيوندد و آن را پا بر جا ميكند... به آنچه خواهم بود تبديل ميشوم صرف نظر از اينكه باشم يا نه"

ولي فقط يك انسان شجاع ميتواند بگويد كه: من مرگ خويش را جلو مي اندازم نه با خود كشي بلكه با زندگي در حضور مرگ كه هميشه حضورش را حس ميكنم.

در توضيح

دلمشغولي هاي من در جهان، كارها ، تفكرات من نشانگر شيوه وجود هستند. من ميتوانم خود را از اين يا آن كار رها كنم اما هرگز نميتوانم خودم را از هرگونه دلمشغولي رها سازم. با اين حال كمتر كسي هست كه بتواند خودش را از اين كار يا آن كار رها كند. اين توانايي كمي نيست، فقط آدم هاي به معني واقعي آزاد هستند، كه چنين خصوصيتي دارند.

اين اصولاً بايد براي كامنت مي آمد ولي خوب، خودش يك پست شد

Monday, October 24, 2005

فردا 21 رمضان است
خيلی وقت است که شب شده

گويا فردا کانتست است
صبر کن هم تيمی هامو از جيب بغلم بيرون بيارم

بديهيات ديگری هم وجود دارند
جملات خنده داری به يادم می آيد

پيشاپيش به خانواده هاشان تسليت ميگويم

Saturday, October 22, 2005

هيچ مفهومی نيست
هيچ تعريفی نيست
گفت "دنيا مث يه آسايشگاه روانيه" داشت به مهتابی ها نگاه می کرد؛ شايد اين جمله برايش شوک الکتريکی شادی بخشی بود.بوی سوختگی می آمد.چشم هايش را بست. حقيقت اين بود که هيچ چيز چيز ديگری را نمی مانست. 6 .. 5 .. 4 .. 3 .... 1.. ايی سرش انگار با نخی نامريی به سقف دوخته شده بود.
*
کدام پاسخ کجاست؟
در را که باز کرد پرسيد.حسی مثل گم کردن لنگه ی جوراب در اتاق دويد. می دانی که! هيچ چيز شبيه ديگری نيست. دست هايش را جفت هم کرد.برجستگی انگشت سوم دست راست،ضربدر آبی روی دست چپ.
*
با صدايی که به هيچ چيز شبيه نبود گفت " اِه..." و سکوت کرد.
*
دختر پشت قاب آلومينيوم خنديد.
روی آب بود؟
*
چهره هاشان جور ديگری بود. غريب و گنگ. کلمات ميفتادند توی آينه شان و عجوج معجوج می شدند. حال تهوع داشتم. دنيا شبيه فيلم های اکسپرسيونيستی به نظرم می آمد. فقط چشم هايم را بستم. من بازيگر بدی بودم. من هيچ تصوير گرافيکی اي نبودم. من هی از تصوير بيرون می زدم. نه که خوب بودم يا زياد، من بد بودم.
گفتم بس کن! گفت اين بازی نيست... و بس نکرد
لعنت به همه ی چيز های تکرار نشدنی - جدی گرفتن و جدی گرفته شدن
گفت ترسو! گفت دروغگو! گفت که دوستش ندارم
لعنت به همه چيز همه چيز همه چيز
حرفم را خوردم :"دوسّت دارم که بهت خيانت می کنم!" نمی خواستم چيزی را ثابت کنم.مفهومی نبود، من تعريفی نداشتم. چقدر دور بودم و نزديک - من هيچ جا نمی روم. من تا ابد همين جا ام! - چقدر دور می شدند روی ريل ِ چراغ های مهتابی

Friday, October 21, 2005

خواب

تيغ دستم گرفتم و دارم به روي پوست و استخوانم نشتر ميزنم. خون مي پاشه تو صورتم و فرياد من به هوا ميره. سر تيغ تو استخونم فرو ميره. همه چيز پوسيدس و فاسده. مثل يك تخم مرغ خراب كه فاسد شده و توش خون جمع شده و بوي گندش همه جا رو پر كرده. نه من نمي خوام بميرم. خنده يه تلخي ميكنه. حالم ازش به هم ميخوره. مي خوام بزنم تو سرش تا تمام مغزش بپاشه رو زمين و ديگه نبينمش ولي دلم براش ميسوزه مثل ديونه ها نشسته كنار ديوار و زانوشو گرفته تو بغلش با يك معصوميتي كه خاص خودش. گريه ام ميگيره وقتي بش نگاه ميكنم. ديگه بش نبايد نگاه كنم. هرگز بش نگاه نمي كنم و... ديگه بش نگاه نكردم.


Monday, October 17, 2005

نمي دونم چرا دوباره دارم به تقدم و تاخر وجود و ماهيت فكر مي كنم. اين كه آيا وجود مقدم بر ماهيته يا ماهيت مقدم بر وجوده.

نه مسلماً ماهيت مقدم بر وجوده آره ماهيت ماست كه هميشه اين جوري بوده. من تصميمي نگرفتم، تصميمي وجود نداره .... تغييري وجود نداره ....


پ.ن. اين هم در رد هستي گرايي!

Saturday, October 15, 2005

حال خودم را نمی فهمم. "بعضی وختا آدم خسته س، تنهاس... ، .. " هرچه فکر می کنم جمله اش به يادم نمی آيد ولی حس می کنم الان از همان وقت هاست که زنگ بزنی به دوستی و ببينی که او هم چه اندازه از تو دور است گريه ات بگيرد و گوشی را بگذاری. از آن وقت هايی ست که سرت را بگذاری روی شانه اش زار بزنی و سکوت همه را شفاء بدهد. از آن ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه های نکبتی ست که از دنيا و ارتباطات اش خالی شده اي و از خود نکبت ات، و هيچ چيز به اندازه حضور فيزيکی انسانی ابله خوشحال ات نمی کند.

**
اتفاق های عجيبی در اين دانشکده می افتد. من که ديگر تهوع گرفته ام...خبر ها تان مال خودتان
**
من سرم درد نمی کند. اين هم از تلقين مثبت ما
**
سيگار و پول چيز هايی که توی اين خانه نيست
**
بازی جديدی پيدا کرده ام، خودت را ميگذاری جای کسی ديگر... مثل او فکر ميکنی و جالب تر مثل او احساس کردن است اسمش را گذاشته ام بازی شبکه معيوب؛چون مال اوقات تهوع از شبکه معيوب تمدن و آدم ها ست.
**
با 9 تا نقطه و 3 تا لامپ می خواهد نشان ام بدهد که من هنوز زنده ام
فک می کنم نا اميدش کرده باشم.
**
من و تصاوير ايجاد نشده
می پرسم اگه اين جوری بشه چی ميشه؟
اگه اون جوری بشه چی؟
اگه ...؟
جواب ها را می شنوم ولی باز هم منم و تصاوير ايجاد نشده
**
TLE
احساس خنگی می کنم
فقط دلم می خواهد همه اين بازی ها تمام شوند
**
الهه زنگ زد:" حوصله ام سر رفته پا شو بيا اينجا!" همه فهميده اند من پاک خل ام!
همین

Wednesday, October 12, 2005

ارزش زندگي؟

زندگي اي كه تجربه نشده باشه ارزش زندگي كردن نداره . سقراط

Tuesday, October 11, 2005

تکرار نشدنی

تکرار نشدنی يعنی : يه آدم وقيح، پر رو، پر مدعا

Sunday, October 09, 2005

سرم درد ميكنه انگار كه منگ شدم. همه عضلات بدنم با هم درد ميكنند نمي تونم تكونشون بدم .... ساعت 1 بعدازظهره .... باز مي خوابم ساعت 2 شد ... بدنم خسه س ... هنوز وقت دارم ... ساعت ميشه 2:40 ديگه عمراً به كلاس برسم ... مهم هم نيس ... بخواب ... ساعت 5 ديگه حالم از خواب هم به هم ميخوره، ديگه نمي تونم بخوابم ....
نه اين نه خوابه و نه كابوس يه جور فراموشيه فراموش كردن ... ولي اين راه حل هم باگ داره و Judge داره به اين راه حل ميخنده ... آيا روزي ميرسه كه بي خيال شه از اين همه submit و accept بده؟

خودت بودي چي؟ ... من؟ .... مهم نيس اين سوال هم حل ميشه... حل ميشه ...