احتمالا آدم های آن دو انتها وضعیف بهتزی دارند
پ.ن شاید منظورم از عقل مندی احساس عقل مندی ست
Ich sag nein , genug ist genug , und ab hier geh ich allein!
Posted by
ME
@
5:14 PM
0
comments
شوپنهاور گفته است كه معمولاً انسان از جلو به سوي چيز هاي مورد نظرش كشيده نمي شود، بلكه از پشت سر به سوي آنها هل داده ميشود. اين آموزه جان مايه نسبي گرايي معرفتي است.
اگر بپذيريم كه عقل چيزي است كه جهان فرا روي ما را روشن مي كند و ما را در مقامي قرار مي دهد كه بر اساس استدلال هاي خود راهي را كه فكر مي كنيم صحيح است انتخاب كنيم، در مقابل غريزه تمايلي كور است كه ما را بدون آنكه انتخابي در ميان باشد به سوي هدف هاي خود هل مي دهد.
شوپنهاور مي گفت كه اگر سنگ هم داراي خود آگاهي بود فكر ميكرد كه مسيري كه به هنگام پرتاب از صعود تا سقوط پيموده است، خود انتخاب نموده است.
پ.ن: منطقاً اين پايان اين سخن(بخوانيد پست) نيست، بيشتردوست داشتم، درمورد شوپنهاور و نيچه بنويسم ولي نه خودم مي فهمم كه چي دارم مي نويسم و نه ميدونم كه چي مي خوام بنويسم. خلاصه همه چيز مثل يك كلاف سردر گم شده كه نه سرش معلومه نه تهش. سرنوشت اين سخن هم دو حالت داره يكي اين كه مثل بقيه حذف شه يا نارس به دنيا بياد. ولي بازهم فرقي نداره.
Posted by
Anonymous
@
2:32 AM
1 comments
In the end we had the pieces of the puzzle, but no matter how we put them together, gaps remained...
Posted by
Anonymous
@
3:38 AM
0
comments
Posted by
ME
@
5:50 PM
2
comments
بيش از اينها ، آه ، آری
بيش از اينها میتوان خاموش ماند
میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردهگان ، ثابت
خيره شد در دود يک سيگار
خيره شد در شکل يک فنجان
در گلی بیرنگ ، بر قالی
در خطی موهوم ، بر ديوار
میتوان با پنجههای خشک
پرده را يکسو کشيد و ديد
در ميان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادکهای رنگيناش
ايستاده زير يک طاقی
گاری فرسودهای ميدان خالی را
با شتابی پر هياهو ترک میگويد
میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ، اما کور ، اما کر
میتوان فرياد زد
با صدائی سخت کاذب ، سخت بيگانه
دوست میدارم
میتوان در بازوان چيرهی ِ يک مرد
مادهای زيبا و سالم بود
با تنی چون سفرهی ِ چرمين
با دو پستان درشت سخت
میتوان در بستر يک مست ، يک ديوانه ، يک ولگرد
عصمت يک عشق را آلود
میتوان با زيرکی تحقير کرد
هر معمایِ شگفتي را
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
میتوان تنها به کشف پاسخی بيهوده دل خوش ساخت
پاسخی بيهوده ، آری پنج يا شش حرف
میتوان يک عمر زانو زد
با سری افکنده ، در پایِ ضريحي سرد
ميتوان در گور مجهولي خدا را ديد
ميتوان با سکهای ناچيز ايمان يافت
ميتوان در حجرههایِ مسجدي پوسيد
چون زيارتنامهخواني پير
میتوان چون صفر در تفريق و جمع وضرب
حاصلي پيوسته يکسان داشت
میتوان چشم ترا در پيلهی قهرش
دکمهی بيرنگ کفش کهنهای پنداشت
ميتوان چون آب در گودال خود خشکيد
میتوان زيبائی يک لحظه را با شرم
مثل يک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی ماندهی يک روز
نقش يک محکوم ، يا مغلوب ، يا مصلوب را آويخت
میتوان با صورتک ها رخنهی ديوار را پوشاند
میتوان با نقشهايی پوچتر آميخت
(فروغ فرخزاد)
Posted by
Anonymous
@
4:17 AM
0
comments
در زندگي اي كه مفهوم اميد و آرزوي وجود نداشته باشد آرامش هم وجود ندارد. آشفتگي هم با عدم آرامش تعريف مي شود. وقتي كه اميدي نيست و آرزويي هم وجود ندارد، پس آشفتگي هم بي معنا است. ولي پرسش همچنان باقي است. از چي ميترسيم و از چه چيز هراسانيم؟
اين نشان دهنده يك فرار بزرگ از واقعيت صريح و خشن است، در صورتي كه اقرار ميكنم كه قبولش دارم. اين رفتار و تفكر دوگانه تا چه مدت ادامه خواهد داشت؟
Posted by
Anonymous
@
1:39 AM
0
comments
Posted by
ME
@
1:16 PM
4
comments
"ميگم: سوالي كه Range نداده باشه دو حالت داره يا Judge احمقه يا هر راه حلي قبوله
ميگه: ما كه احمق نيستيم، پس ميديم
..."
... ولي واقعاً اين زندگي هيچ چيزي نداره حتي صورت سوالي هم وجود نداره راه حلي وجود نداره كه بخواي Order الگوريتم را روي اون امتحان كني و ببيني جواب ميده يا نه. درست مثل اجسامي كه در حال سقوط هستند، نمي توني به اون ها تكيه كني...
"آهاي كجايي تو؟ مگه با تو نيستم؟ حواست با منه؟... "
سنگ ها دارن ميان بدون تكيه گاه ...
حالا اگه من هم سقوط ميكنم باز هم نمي تونم روي اون ها بپرم؟ مثل پلنگ صورتي؟
شايد بهتر باشه كه اين جا هم KIS(Keep It Simple) كني! نمي دونم آخه حيفه. سوال F ؟(نيش خندي)
شايد هم حيف نيس. من نمي خوام، آره من ارزشم بيشتره. ارزش؟ هه هه هه!!
واقعاً اين روزها خودم را كه نگاه ميكنم زندگي را فقط با يك كلمه ميتونم توجيه كنم: توهم. فقط با يك توهم ميتونم اين همه بي نظمي و آشفتگي را ببينم. چه توهمي هم.
آيا با اين تعريف عنوان اين مطلب بي معني به نظر نمي رسد؟(عنوان مطلب بر گرفته از كتابي از پوپر است)
Posted by
Anonymous
@
1:39 AM
1 comments
Posted by
ME
@
12:38 AM
2
comments
"مرگ سر نخ زندگي اصيل و امكان ناگهاني و همه جا حاضري است كه وجود مرا به هم مي پيوندد و آن را پا بر جا ميكند... به آنچه خواهم بود تبديل ميشوم صرف نظر از اينكه باشم يا نه"
ولي فقط يك انسان شجاع ميتواند بگويد كه: من مرگ خويش را جلو مي اندازم نه با خود كشي بلكه با زندگي در حضور مرگ كه هميشه حضورش را حس ميكنم.
Posted by
Anonymous
@
3:34 AM
0
comments
دلمشغولي هاي من در جهان، كارها ، تفكرات من نشانگر شيوه وجود هستند. من ميتوانم خود را از اين يا آن كار رها كنم اما هرگز نميتوانم خودم را از هرگونه دلمشغولي رها سازم. با اين حال كمتر كسي هست كه بتواند خودش را از اين كار يا آن كار رها كند. اين توانايي كمي نيست، فقط آدم هاي به معني واقعي آزاد هستند، كه چنين خصوصيتي دارند.
اين اصولاً بايد براي كامنت مي آمد ولي خوب، خودش يك پست شد
Posted by
Anonymous
@
2:08 AM
0
comments
Posted by
ME
@
11:32 PM
1 comments
Posted by
ME
@
8:30 PM
0
comments
تيغ دستم گرفتم و دارم به روي پوست و استخوانم نشتر ميزنم. خون مي پاشه تو صورتم و فرياد من به هوا ميره. سر تيغ تو استخونم فرو ميره. همه چيز پوسيدس و فاسده. مثل يك تخم مرغ خراب كه فاسد شده و توش خون جمع شده و بوي گندش همه جا رو پر كرده. نه من نمي خوام بميرم. خنده يه تلخي ميكنه. حالم ازش به هم ميخوره. مي خوام بزنم تو سرش تا تمام مغزش بپاشه رو زمين و ديگه نبينمش ولي دلم براش ميسوزه مثل ديونه ها نشسته كنار ديوار و زانوشو گرفته تو بغلش با يك معصوميتي كه خاص خودش. گريه ام ميگيره وقتي بش نگاه ميكنم. ديگه بش نبايد نگاه كنم. هرگز بش نگاه نمي كنم و... ديگه بش نگاه نكردم.
Posted by
Anonymous
@
2:08 AM
2
comments
نمي دونم چرا دوباره دارم به تقدم و تاخر وجود و ماهيت فكر مي كنم. اين كه آيا وجود مقدم بر ماهيته يا ماهيت مقدم بر وجوده.
نه مسلماً ماهيت مقدم بر وجوده آره ماهيت ماست كه هميشه اين جوري بوده. من تصميمي نگرفتم، تصميمي وجود نداره .... تغييري وجود نداره ....
پ.ن. اين هم در رد هستي گرايي!
Posted by
Anonymous
@
1:50 AM
1 comments
Posted by
ME
@
6:02 PM
0
comments
Posted by
Anonymous
@
3:22 AM
0
comments
سرم درد ميكنه انگار كه منگ شدم. همه عضلات بدنم با هم درد ميكنند نمي تونم تكونشون بدم .... ساعت 1 بعدازظهره .... باز مي خوابم ساعت 2 شد ... بدنم خسه س ... هنوز وقت دارم ... ساعت ميشه 2:40 ديگه عمراً به كلاس برسم ... مهم هم نيس ... بخواب ... ساعت 5 ديگه حالم از خواب هم به هم ميخوره، ديگه نمي تونم بخوابم ....
نه اين نه خوابه و نه كابوس يه جور فراموشيه فراموش كردن ... ولي اين راه حل هم باگ داره و Judge داره به اين راه حل ميخنده ... آيا روزي ميرسه كه بي خيال شه از اين همه submit و accept بده؟
خودت بودي چي؟ ... من؟ .... مهم نيس اين سوال هم حل ميشه... حل ميشه ...
Posted by
Anonymous
@
1:28 AM
0
comments