Thursday, October 09, 2008

Francophile!


رفتم به دهاتی در فرانسه برای خریدن پنیر و شراب و میوه، این دهات از لحاظ مساحت و جمعیت با اغماض یک ششم دهات ما در آلمان است. با این حال بسیار از اجناس در مغازه ها و سوپر مارکت خوشم آمد و ایده ی خرید کردن در آن جا را پسندیدم. در ضمن فرانسوی ها خیار شور واقعا شور دارند.، این کاترین دوست آلمانی من فقط برای خیار شور تا فرانسه می رود- البته این تا فرانسه رفتن یک یک ربع ساعت وقت می برد


 



Sunday, October 05, 2008

اول مهر

نمی دونم استرس اول مهر گرفتم یا استرس مواجهه با والیای مخوف*


* والیا کوردونی استادی ست در دانشکده معروف به دیوانگی و دم دمی مزاجی و البته محرک احساسات ناخوش آیند در دانشجویان

Saturday, October 04, 2008

دیت کلاسیک در روز پیوستن دو آلمان و باقی قضایا

(1) I like the classic date, I almost love it! And today for the first time in my life I experienced it. You might ask what is the classical one, I mean with that term that a guy I only had met one or two times asked me out and we met in the afternoon in the city center. We had warm drinks and talked for about two hours, then he walked me home and in the way told me that the first impression he had about me being sympathetic was true. 

(2) I guess I have to learn Spanish, my flat mates are all speaking Spanish, only Katrin is German but her Spanish is also perfect, she is leaving to Spain to live with her spanish boyfriend; but I don't like Spanish, I wanted to learn French! If I've got that room in Meinzerstr I would have French flat mates but then I would possibly lose the classicality of today's date; dating a room mate is not classic at all, is it?
(3) I was really useful yesterday, I showed a new student the city and my favorite cafe which has internet. I met a friend. I went clubbing with Christina, Philip and others. and I planned to go to Trier in the morning. People say Trier is a little little rome!
(4) And Germany is reunified yesterday in 1990 and everything else that has happend is a shadow of this fact!(recall your religious studies at school)

Friday, October 03, 2008

هو، خودت خنده داری

بش می گم می شه یه روزی آلمانی و انقد خوب حرف بزنم که بتونم غلط حرف بزنم؟ مث فارسی غلطی که حرف می زنیم؟ 
می خنده
!

Tuesday, September 30, 2008

Sunday, September 28, 2008

بالاخره آفتاب


رفتیم با یکی از بچه ها یه یک ساعتی تو آفتاب نشستیم! این آفتاب عجب نعمتی ست و عجیب اخلاق مردم به ش بند است! زیادش مردم را عصبی و تند می کند، کمش سرد و کم رو!

Thursday, September 25, 2008

احساس روشنفکری

از صدقه سر پیر تازگی ها خیلی احساس روشنفکری می کنیم! توی آشپزخونه موقع صبحانه "دی تسایت" جدید پیشاپیش روی میز است. عصر که می روی برای خودت قهوه درست کنی می نشینی به خواندن "اکونومیست" که همین دور و بر ها زیر دست و پا ست. از این هفته نامه ها که بگذریم پیر کلی ژورنال و مجله ی ای سی ام را مشترک است.(برای پر کردن اوقات فراغت من؟)

باشد که بدین نحو روزنامه خوان شویم و بلکم رستگار

Hauptsach gutt gess

Wednesday, September 24, 2008

-9- Fondue

در مهمانی چیز فندو ی رولاند نتیجه ی همه ی جر و بحث های تاریخی برای من این بود که فقط جمهوری اسلامی نیست که خودش را مبدا تمامی تحولات می داند و فقط در ایران نیست که بخشی انتخابی از تاریخ با جرح و تصرف در مدارس تدریس می شود...

اوووف که این افتخار ملی و/یا مذهبی چه چیز مزخرفی ست، خوب شدم پیش ازین که بمیرم این برایم جا افتاد چه دانستن یک چیز است فهمیدن یک چیز اساسا دیگر

-8- For the sake of numbering

قصه ی اعتماد شکسته و خاله بازی
و برای من از کره ای که می آیم عجیب است اگر در یک مساله ی خاله زنکی شخص الف گزاره ی پ و گزاده ت مبنی بر این که پ را شخص ب گفته است، را بشنود بعد با دانستن اینکه حلقه ها و انگیزه های احتمالی این بین وجود دارند با ب تماس حاصل کند و خر مبارک را بگیرد... در حالی که تنها مساله ی واضح و بدیهی این است که شخص جیم گزاره های پ و ت را به الف گفته و حق و حقوق جیغ و داد برای الف تنها در مقابل جیم مطرح است.

چیزی که بیشتر در کره ی ما عجیب است این است که آشی که خودت هم می زنی شور باشد!
یک چیز عجیب دیگر هم در کره ی ما هست و آن این که وقتی ب یا هر الاغ دیگر (در حالی که تو عزیز الف آلردی در حال هم زدن آش شور هستی) می گوید کل ماجرا را می داند و می تواند برایت توضیح دهد و توی الف جیغ بزنی که برایت علی السویه است. آقا جان هم نزن این لعنتی را، اگر زدی بمان و بخور از دست پخت خاله.

توی کره ی ما اگر آدم ها می خواهند بحث یا حتا کل کل کنند معمولا کار به انتقادات شخصی نمی کشد و رفتار انویینگ و احساساتی کردن حریف(؟) برگ برنده نیست، فقط دلیل موجهی ست برای بسته شدن باب گفتگو یا مباحثه یا حتا کل کل!

از کتاب کره ی من : توهمات من

فصل صد و نود و هفتم بخش سه

Monday, September 22, 2008

موسیقی؟

کار های محسن نامجو بیشتر از این که موسیقی باشن چیزی شبیه این هستن. البته من اتو* و نامجو هر دو را می پسندم ولی فکر نمی کنم بشه به شون گفت موسیقی اصلا.



آنگاه کویر مشکل را
از فاصله ساختند
آغاز مرغ بود
آغاز بال پایدار

یدالله رویایی

Sunday, September 21, 2008

-7- Nelé

یه یه هفته ایه که تو اتاق نله زندگی می کنم... به همین دلیل بدون این که دیده باشم ش به ش احساس نزدیکی می کنم! عکس ها و کتاب ها و لباس هاش رو دیدم و البته دکوراسیون اتاق ش رو! جالبه که همین چیزهای به ظاهر نامهم چقدر اطلاعات حمل می کنن

-6- Shh!

Saturday, September 20, 2008

-5- être ignoré

حالا کاملا بیرون ام! همه چیز تمام شده، و زندگی دارد برای خودش نفس راحتی می کشد. (تن دخترک اما تمام زخم است و زخم تر نمی شود دیگر ) مانده ام که خوشحال باشم یا غمناک! آخر این نفس راحتی که می کشم بغض-درد دارد

-4- Dieu merci

دارم کم کم باز از تنهایی "ام" لذت می برم شکر خدا!
فکر نمی کردم روزی برای چیزهای تا این اندازه بدیهی شاکر باشم، این هم تغییر مثبتی ست که باز خدا را شکر ش!
این خارجه چه کارها که نمی کند البته دست بقیه اندرکاران هم مریزاد!

Friday, September 19, 2008

از آلمان فرانسوی

این جا بر خلاف آن سر دیگر آلمان، مردم خیلی به هم و حتا توی چشم های هم نگاه می کنند. یک تفاوت اساسی دیگرشان این است که بی خودی اخلاق خوش و لبخند به سبک "روز به خیر" و "عصر خوش" و "هم چنان آخر هفته ی خوبی داشته باشی" خانم فروشنده ی آلدی تحویلت نمی دهند.

حداقل خوبی اش این است که اگر کسی به ت لبخند بزند یعنی خوشش آمده ازت.
حداکثر بدی ش این است که ممکن است یارو هم مثل خودت از یک سر دیگر آمده باشد
!

luxe

اینجا یه مغازه هست به اسم "هنر و شراب"، در واقع یه گالری که توش به صورت حرفه ای شراب نوشیده می شه! جالبه که کمم شلوغ نیست

چه تصویری می خواهیم بسازیم؟

این رو خیلی موافقم