Thursday, September 18, 2008

-1- بانهوف

دل شکسته ات را و کفش ها و کلاه هایت را می بری
و می روی
...

-هم اتاقی: خانم لوکن-3

مهربان است، بلوند است. تعجب می کند که می دانم کوکس هافن کجاست، من هم راز موفقیت م را لو نمی دهم که! پسرش علم رایانه می خواند. برایم از جنگ می گوید، از این که آمده خانواده ی پدری اش را ببیند. با قطار آخرهفته ی خوش آمده، می گوید که پولدار نیست می خواهد با زندگی دانشجویی من ابراز هم دردی کرده باشد.

لوکن ها این قدر پیر شده اند که هم اتاقی بیشتر وقتش را به نشستن و حرف زدن با آنها می گذراند، شب هم خسته و غمگین ازین که خودش هم روزی پیر می شود، با کله ی باد کرده از خاطرات جنگ و قحطی و آوارگی می خزد زیر پتو.

یکی از صبح هایی که باهم صبحانه می خوریم، من راجع به زبان شناسی و علم رایانه(؟) برایش خالی می بندم و او با انگشت های سفیدش خرده های نان را از توی بشقاب جمع می کند و نشانم می دهد، شگفت زده می گوید که حالا می فهمد که این عادت از کجا آمده... بغض ش گرفته، نمی فهمد اما که آدم ها چرا می جنگند و قحطی و مرض و گرسنگی می کشند.

یک صبح صبحانه ی دیگر که وقت رفتن من است، همدیگر را بغل می کنیم... توی گوشم زمزمه می کند آرزوهای خوبش را.
باید برگردم ببینمش قبل این که برگردد پیش بقیه ی بلوند ها

توضیح

این شماره ها رد پای من اند در(از) راهی که باید می رفتم، راه را و نمره ی پایم را یادداشت می کنم برای بعد ها! شاید بخندم به شان، شاید هم پرنده ها بخورند شان

-بیگانه -2

زیر بارانی، خیسی... اس ام اس می زنی
زیر بارانی خیسی

Sunday, August 31, 2008

و هم چنان: مائیم و گوز ادیسون

نیکولای و نیکولایچی مرا به یاد بهار کوچک می ...
این مردی که اینجاست، یاد برادرش را به جانم... بعد قل می خورم به
دست هایم که نا امید در جیب های سیاه ژاکتم؛ پائیز بود انگار، خیابان آبان.

اینجا، خیلی دور از همه ی پائیزهای سیاه، تصویر آن مردی که ترکم می کند همیشه-پیروزمندانه چه کوچک است!
من زیر این سقف های بلند و آسمان های صاف فریب می...
کشم
!

Wednesday, July 30, 2008

سیاست

در عرصه ی سیاست ورزی آدما به دو دسته ی دیوث و تولرانت* تقسیم می شن، دیوثا رو که بی خیال خون خودت و کثیف نکن ولی اون دسته ی دوم و اگه دیدی حالشو ببر!
--
*Tolerant :بامدارا،مدارا آميز،آزادمنش ،آزاده ،داراى سعه نظر،شکيبا،اغماض کننده ،بردبار، ...

Tuesday, May 27, 2008

یک

"زندگی بد تاب دار است. یک روزی شروع می کنی به پاک کردن یک روزی دوباره از نو. خوب یادم هست زمانی که خواستم که قضاوت نکنم، خواستم که همه را هم پایه ی خودم ببینم، کسی را سبک نخوانم و از این قسم... کار سختی بود، کار قشنگی بود. حالا برای این که طاقت خودم را داشته باشم، روی این صفحه های خالی سایه ی قضاوت افتاده...
می دانی این خود، همیشه به ما رفته!"
میان سکوت هاش خطوط مبهمی از شک بود، که با فنجان من که بلند می شد و می نشست روی هم می افتاد. می دانست این ها را نگفته می دانم اما می گفت گمانم خیال می کرد توپ را به زمین حریف انداخته است، می فهمیدمش یا اقلا این ظور فرض می کردم شده بود خودم هم چیزهای واضحی را برای آدم های باهوشی با جزئیات بگویم؛ حالا من که آنقدرها باهوش هم نبودم. داشت راجع به نوشتن حرف می زد ("غرض، مرض نوشتن است... ") که حوصله ام از حلقه درست کردن با دود سر رفت، تا آخرش را خوانده بودم از چشم هاش ار لنزهای خاکستری ش آخر. ("نمی دانم ... من مریض باشم خوب است یا قصه ام")

دو

با قاب عینکم بازی می کردم دلم می خواست دست ها و لب های او اما آن قدر جدی و آشفته بود که جنسیت نداشت و بی میلم می کرد؛ فنجان قهوه اش را سریع برداشت، هیچ ریتمی در او نبود جز آن شکی که در سکوت می آمد. دوستش داشتم، بی جنس که بود حتا بیشتر. عینکم را از چشمم کندم، مزاحم بود، بلند شدم دستم را گذاشتم روی میز، خم شدم بینی ش را بوسیدم "پیش این روانشناس احمق نرو!"

سه

خم شدم
...


Thursday, May 22, 2008

تحقییر

فقط دلم می خواهد بالا بیاورم
دنیایی را که در آن
قدیسه ام

این دنیا یی به لعنت خدا هم نمی ارزد

-----------------------------
* Ja, ich fühle mich unrecht hier... ich muss weg!
لحظاتی هست که دلم می خواهد برگردم اصلاحشان کنم، زنانگی تمام دنیا یا تمام زنانگی دنیا چیزی نبود که با تو قسمت کنم که از جنس درد و رنج و تحقییری

Wednesday, May 21, 2008

وطن؟

It's distressing :

You have to choose, either RACISM or CAPITALISM!?

Monday, April 28, 2008

FUN

It's not fun ...

to be a girlfriend

to have stomach ache

to have Classification Error Rate of 87%

but still,
but still ...

She has fun using that bloody good sun lotion, thinking of dating summer days... sun-days...

Tuesday, April 15, 2008

بی

پیر شده ام،
بی حوصله شده ام،
حالا:
می دانم وقتی پای زندگی ست،
تصویری نیست
مائیم ما،
با همه ی ضعف ها و تنهایی ها و گریز ها،
مائیم ما،
عریان
می آمیزیم

در نور کم رنگ خوش تصویری

با هم،

با زندگی،

با همه ی ضعف ها و تنهایی ها و گریز ها،

...
پیر شده ام، بزرگ شده ام

خوشحالم
.

Sunday, April 13, 2008

Du weißt es nicht...

Du weißt es nicht...

Du weißt es nicht...

Du weißt das nicht, was ich hier habe.

...

Friday, April 11, 2008

TV

آدم ها خسته می کنند هم را
همین است که الکل خوب است
من اما
می روم تی وی می بینیم و الکل دوست ندارم

: دی

Wednesday, April 02, 2008

با تاخیر:


سیزده به در امسال
وقت شوهره امسال
چیزی که فراوونه
دختر پسره امسال

Monday, March 31, 2008

شماره ی 46

چه سنگین است خانه...
روی شانه ها
روی تن و حاشیه اش...

می دانی می دانی که نیست
باز می کند، می کند
هی، هی،

سنگینی


----
خانه تنها جایی ست که به آن می شود کوچید، گریخت. همین است که با اشتیاق می رویم به جاهایی که هرگز ندیده ایم : نمی دانیم که خانه آنجا نیست یا هست
!

زندگی کمی شبیه بد است

تو دیگر شبیه نقش شدی (بس که بازی کردی)
من دیگر شبیه بد شده ام (بس که فرار کردم)
خسته ام



این سال نو هم چیزی از چیزی ندارد


Tuesday, March 25, 2008

بی

نمی فهمم، نمی یابم،
و تنهایی دو لبه ی تیز دارد

Thursday, March 06, 2008

No thanks,

با دختری آشنا شدم که کلاً نه نمی تواند بگوید به پسری... و فهمیدم در ابعاد بزرگتر ایرانی ها نه نمی توانند بگویند.
طرف کلی کار دارد: مهمان هم دارد فرضاً، با دیگری هم قرار دارد، بچه ها را باید از مدرسه بیاورد، .... ولی دعوتش کنی به فلان یا بهمان تا آخرین لحظه تصمیم به این واضحی که "متأسفم ایشالا یه بار دیگه " را نمی توانند بگیرد

Friday, February 22, 2008

یادگیری

من یاد گرفتم که کلمات مهم نیستند...
من یاد گرفتم که کلمات مهم اند...
من یاد گرفتم که کلمات مهم نیستند
.
.
.

Saturday, February 09, 2008

پیسی

می خواستم کسی باشد که دوست بدارم؛ حالا،حتا دلم می خواهد دوست داشته شوم
!