Tuesday, May 29, 2007

نمی دانم چه


نفهمیدم فرق این با-بودگی با بی چیست.
تنهایی امشب از دیشب تنهاتر است فقط، یک جور ترکِ با، گذر از تنها به بی.
خستگی را مرور می کنم و زندگیِ نزیسته که با کتاب های نخوانده می سنجمش، یادداشت های فقط برای یادداشتِ نمی¬دانم چه.

باید همیشه التماس کرد.
باید همیشه رنجید، رنجاند: تلاش برای قطع این سلسله رنج-افزایی ست.
سکوت را دوست تر دارم و مرگ را از نمی دانم چه: خفه شده باشم یا گربه-مرده ی کنار جاده؛ خیلی فرقی نمی کند، برد کرده ام.

خیلی جنگیده ام یا حرفش را زده ام یا خورده؛ برای زمانی که این جا نشسته باشم:
سکوت و کتاب که باهم می آیند،
خواستنِ نمی دانم یا چه-فرق-می کند چنان خوب ی،
تنیدن تن اش راه را(ه)
...

از نمی دانم کجا، آن جا که تنم یا این جا که منم (جایی حوالی تن)
خواست می ماسد، راه می ماند، معجزه بر م(ت)ن می بارد.
گهش بگیرند! گهش بگیرند!

Tuesday, March 20, 2007

نوروز

!تغییر کردن سخته، نا امید شدن سخت تر

Sunday, March 18, 2007

Ich verlasse heut dein Herz , Lacrimosa
(English Translation-- For those who read Persian weblogs because they can not German)

Today I leave your heart
Today I leave your heart
leave your closeness
the asylum of your arms
the warmth of your skin
We were like children
Players - Night for night
Faithfully loyal to the mirror
So we danced until daylight

Today I leave your heart
leave your closeness

I leave your tears
leave what I have
I order your heart today
To life - to freedom
And to love
So I am calm-
Because I love you

In silence
I let off of you
The last kiss- drifting in the mind
What you are thinking, you will owe me
What I feel I owe you
I thank you for all the love
I thank you eternally

Today I leave your heart
leave your love
I leave your heart
Your life - Your kisses
Your warmth - Your closeness
Your tenderness

Wednesday, November 15, 2006

iBT

چرا امتحان تافل من و یاد این میندازه!؟
Impossibla to live with you
But I could never live without you

Thursday, November 02, 2006

کری


من کر شده ام.. رنگی ندارد صدا و مزه اي.
به هم می خورد حالم از درياچه ی قو. ورژن کودکی هايم چه شيرين بود. يک کاست نارنجی... موسيقی را می شد خورد انگار. سعی می کنم بشنوم گوش بدهم يا يک چنين چيزی. کوارتتی از روسينی* ست انگار. کر شده ام من. تمرين می کنم مثل کسی که کر بوده همه ی عمر. خيال همه راحت شد اما، لازم نيست آقای استاد بگويد "حيف اين گوش، تنبل!"
ديده اي اين تيونر ها را، بيشتر از من می فهمند خيلی بيشتر.
اگال! اپتتيک! کر
!
* Gioacchino Antonio Rossini(1792-1868) , Italian composer, wrote many famous operas including "The Barber of Seville"

Sunday, October 29, 2006

thanatos

سقراط در آستانه مرگ پيش از نوشيدن جام شوكران پيامي براي دوستش مي فرستد كه اگر خود را خردمند مي داند بي درنگ از پي او بيايد و به شاگردانش كه گرداگردش جمع شده اند توضيح مي دهد كه "راستي اين است كه كساني كه از راه درست به فلسفه مي پردازند در همه عمر بي آنكه ديگران بدانند، هيچ آرزويي جز مرگ ندارند". سنتي كهن وجود دارد كه خردمندي را در اساس، انديشيدن به مرگ مي داند. سقراط بدون آن كه بداند با بودائيان همسخن شده بود كه كار درست، آموختن يا خو كردن به مرگ است. خردمند خود را براي مرگ آماده مي كند و مي كوشد تا آن را در يابد. خو كردن به مرگ درست چنين مي نمايد كه ما پس از هزاران سال حتي ذره اي نكته اي در مورد مرگ نياموخته ايم. فلسفه مدرن به ندرت به مرگ توجه كرده است. و مرگ از نظر انديشمند مدرن مسئله اي حاشيه اي و كم اهميت انگاشته شد.

مرگ نقطه پايان گذشته و اكنون ماست. و حكايت اصلي در بنياد هر حكايتي مرگ است.

Friday, October 27, 2006

Frage?

*
Ich verlasse Heut' dein Herz
Ich verlasse heut' dein Herz
Verlasse deine Nähe
Die Zuflucht deiner Arme
Die Warme deiner Haut
Wie Kinder waren wir
Spieler - Nacht fur Nacht
Dem Spiegel treu ergeben
So tanzten wir bis in den Tag

Ich verlasse heut' dein Herz
Verlasse deine Liebe

Ich verlasse deine Tränen
Verlasse was ich hab'
Ich anbefehle heut dein Herz
Dem Leben - der Freiheit
Und der Liebe
So bin ich ruhig -
Da ich dich liebe!

Im Stillen
Lass ich ab von dir
Der letzte Kuss - im Geist verweht
Was du denkst bleibst du mir schuldig
Was ich fuhle das verdanke ich dir
Ich danke dir für all die Liebe
Ich danke dir in Ewigkeit

Ich verlasse heut' dein Herz
Verlasse deine Liebe
Ich verlasse dein Herz
Dein Leben - deine Kusse
Deine Warme - deine Nahe -
Deine Zartlichkeit
--------------
*Ich verlasse heut dein Herz - Lacrimosa

Friday, October 13, 2006

Partitur


* باد، باران، بعدش هم که هوا دو نفره شد. حیف نه من نفر دوم بودم نه او. : دی
* قبل ترش، کافه لرد، استاد موسیقی نت هایش را می نوشت روی کاغذ پنج خط. من زبان می خواندم با آب پرتقال. زن ها بستنی می خوردند پر سر و صدا.
* باد می آید ناجور. زباله هایی که مامورین شهرداری با مهارت زیر فرش پنهان کرده بودند توی هوا چرخ می خورند. سردم است. جدی؟ کاملاً جدی سردم است.
* باران می بارد نه آن چنان سگ و گربه ای. غذای هندی واقعاً تند است، اصلاً شوخی ندارد.
* این دختره فکر می کند خرخوانی هایش کار علمی است. بگذار خوش باشد دلش. بگذار برود استانفورد ببینیم کجا را می گیرد. ما که بخیل نیستیم.
* و اما بحث شیرین دختر شکلاتی؛ می گم شکلاتی نشد، وانیلی، شیری، با طعم ایریش کافی. چه زود گت این می کنی و برک آپ پسر! عجله می کنی یا عجله می کنند؟

Tuesday, October 10, 2006

اوضاع و احوال من*

داستان ام در ده صفحه گی مانده، شخصيت هايش گور به گور شده اند. کلاس داستان تعطيل است ديگر. می گويند داستان کوتاه، پايم را کرده ام توی يک کفش چسبناک که رمان. تعطيل است تعطيل. می خواهی تمام زندگی ات اين باشد و اين همه تعطيل است. اين تمام زندگی، تمام وقت ات نيست، نگاه توست به دنيا. از اين تعطيلات تمام نشدنی که بگذريم باز هم اوضاع جالب نیست: بی تصمیمی، اکشن های هِرت در استیت های نامعین، دیگر پی ِ توصیف هم نیستم. انگار کسی با مداد کنته افتاده به جان دنیا، دور من را سیاه می کند. من دور چشم ها را.
آی نسترن کوچک، چه خوب است اسمت که با نون شروع می شود، من چه دارم بگویم؟!

: روزی 15 لیوان چای و 50 عدد درازنشست. زندگی سیمزی. شب که می شود دلتنگ می شوم. اس.ام.اس بازی می کنم. آهنگ های چرند گوش می دهم و چیزی ازشان نمی شنوم. به هیچ کارم نمی رسم. کسی را نمی بینم. دلم نمی خواهد بیست و یک ساله باشم. تمام زندگی تمرین است برای زلزله ای که همین الان می آید. برای روز مبادایی که بعد از امروز آمد و رفت ...

* Je suis tres fatigue. Je dois partir, A demain!

Friday, October 06, 2006

فانوس بزرگ دلبرانه، ای ماه بتاب!

*

چند روز پيش در خيابان راه می رفتم و همه چيز جور ديگری بود. نه اين که تصويری بود غير از آن چه هميشه می ديده ام، جوری جز آن چه تصور می شد بايد باشد بود. احمقانه بود به غايت. من جداً فکر می کنم که بهتر است آدم ها عاشقی را بگذارند برای وقتی ديگر. حيف اين همه انرژی جوانی که اين چنين هرز می رود. عاشقی ها ژست هايی خالی از انرژی اند. در من تنها حس ميرايی ايجاد می کنند. جوان های بی لبخند - بی نگاه، که حتی نمی روند شب خوبی داشته باشند. بروید درس بخوانید برای همه بهتر است. درس خواندن آن قدرها هم که می گویند شکنجه نیست. بمب انم بسازید. آپولو هوا کنید. عاشقی را بگذارید برای وقتی دیگر.

Thursday, October 05, 2006

فقط محض ياد آوری

دوستان عزيز، دختر های شکلاتی، پیش از پذيرفتن هر نقشی و بيش از آن نقش، خودتان باشيد
!

Wednesday, October 04, 2006

کی يک بازی کامپيوتری را ری استارت می کنيم؟

وقتی بد بازی کرده ايم؟ من فکر می کنم بيشتر وقتی اين کار را می کنيم که از عملکرد خودمان ناراضی هستيم. در اين چند روز سعی کردم بيشتر روی اين مسئله دقت کنم. روال اش را که در مورد خودم کشف کردم اعلام می کنم و بعد می شود آماری هم بررسی اش کرد! : دی

اهمیت این سوال برای من از این جهت است که خیلی قدمت دارد؛ در دوران راهنمایی با مسئله ی "چرا دچار اشتباهات لپی می شویم؟"، مطرح بوده است احتمالا.

کی سکوت می کنیم؟ کی سکوت نمی کنیم؟

به "ر" اس ام اس می زنم که اگه می شه ويولن ات و يه چند روز بم قرض بده!، جواب نمی ده. يه روز ديگه بش يه اس ام اس ديگه می زنم که بيا بريم آرايشگاه، خب جواب می ده
!

Friday, September 29, 2006

آدما

آدما مث یه دسته دلقکِ رنگی رنگی َن رو در یه جعبه ی پاستل که دست یه خرس پاندا ِ توی نقاشیی که بچه غول داره به دیوار اتاقش می چسبونه

Friday, September 22, 2006

تصادف

همیشه از مرگ تصادفی بدم می آمده؛ امشب اما، کاش کاملاً تصادفی بمیرم در خواب

Saturday, September 16, 2006

دیگه این دل واسه ما دل نمیشه

خیلی دوست دارم از آخرین باری که عاشق بوده ام حرف بزنم. حرف زدن نوعی تجربه ی نوشتاری زندگی ست، شاید. آقای بهارلو که گفت ما تنها با زبان فکر می کنیم، اعتراض داشتم انگار. الان احساس می کنم میان من و عاشق بودگی سال های فاصله ست. فاصله هایی از جنس لذت کلماتی که نمی دانم برای چه و با که می خواهم بگویم شان.

قضیه ی one & only این را به یادم آورد. دلم می خواست آن دختر را می نشاندم یکبار، همه ی این حرف ها را می زدم. معشوق هر گهی که می خواهد باشد، من با حس عاشق بودگی خودم حال می کردم آن وقت ها. کاری هم نداشتم به کار آن دختر. آن وقتی هم که دیدم باید تمامش کرد تمامش کردم. آن هم ربطی به آن دختر نداشت.

الان هم مثل وقتی که ماجرا داغ بود دارم سکوت می کنم.
دوست دارم حرف بزنم دوست دارم سکوت کنم.

Tuesday, September 12, 2006

Dasein

exploration vs. exploitation
*
می توانی بالا بیاوری! می توانی لذت ببری!
*
یک جایی می رسد که باید تصمیم بگیری. بعضی وقت ها حتا، سرعت اتخاذ تصمیم از کیفیت تصمیمی که گرفته می شود مهم تر ست. شاید خیلی وقت ها.
*
الگوریتم مان را انتخاب کنیم! الگوریتم مان را بسازیم!؟
*

Pflücke den Tag
und gehe behutsam mit ihm um
Es ist dein Tag, 24 Stunden lang
Zeit genug,
ihn zu einem wertvollen Tag werden zu lassen
darum lass ihn nicht
schon in den Morgenstunden verwelken


Margot Bickel


Friday, September 08, 2006

جدال

انقلاب شايان ستايش خميني در ايران درست بر همان مباني ايدئولوژيك تكيه دارد كه ايدئولوژي مبارزه امروزي ما در اسرائيل بر آن تكيه دارد. مفهومي كه ما براي يهوه، خداي واحد غيرتمنتد و بي گذشت خود قائليم، همان مفهومي است كه خميني از خداي اسلام دارد. ديدگاه هاي جهاني ما كاملاً مشابه يكديگر هستند، همان طور كه بسياري از مسائل ديگر بين ما مشترك هستند. هر دوي ما براي دفاع از ارزشهاي سنتي خود در مقابل نوآوري هاي كفر آميز امروزي مي جنگيم. وقتي كه من شعار الله اكبر را مي شنوم همان قدر احساس رضايت مي كنم كه اسلام راستين از شنيدن شعار "جلال يهوه متبرك باد" خرسند مي شود. من ساعت هاي متمادي مجذوب موعظه هاي مذهبي خبرگان ولايت فقيه مانده ام. زيرا آنان در خط مبارزه با ليبراليسم و آزاد انديشي همرزمان ما هستند. مي خواهم كه به آنان پيام دهم كه "بنياد گرايان روي زمين متحد شويد."

مصاحبه ليبراسيون با خاخام اعظم، فرومن، 30 آوريل 1998

Thursday, September 07, 2006

دلم برای آ. تنگ شده و پ. بد است که دو نفر با یک حرف شروع شوند. دی شب می خواستم با کسی حرف بزنم، ر. را دوست دارم اما هرگز نتوانسته ام بحثی کامل و در عین حال لذت بخش با او داشته باشم. دی شب می خواستم یک بند چرند بگویم، چرندیاتی برای شاید -پرکردن این فاصله ها: انکار این که اینجا منم فقط و همهمه ی ما.
هیچ بحثی نیست: زندگی یک لذت کامل است اصلاُ. قبول کردن این هم هیچ کمکی به من نکرده.


اسمش یادم نمی آید. حرفش هم. بهداشت می خواند انگار. می گوید:"نوشتن را دوست دارم، ورزش رو هم، دوست دارم تو درسم هم موفق بشم، ساز هم بزنم، تو تئاتر هم یه کارایی کردم." سیگارش را دود می کند :" من سه ماهه سیگار و ترک کردم. ورزش می کنم آخه، نگی یه وخ مثه دودکشه" من به ضعف داستان تجربی امروز فکر می کنم و این که ما همه مثل این ناشناس هستیم. می گم:" چه اهمیتی داره، من که تو رو نمی شناسم. به قضاوت کسی اهمیت بده که ارزشش و داشته باشه" اوووه تند رفته ام این طبیعت آدم هاست. "معذرت می خوام، ناراحت نشو"

هوم

Saturday, August 26, 2006

مکالمه

این چه سرنوشت احمقانه ای ست؟
این ، چه-سرنوشت-احمقانه ای است