!
Thursday, October 05, 2006
فقط محض ياد آوری
!
Posted by
ME
@
11:09 PM
3
comments
Wednesday, October 04, 2006
کی يک بازی کامپيوتری را ری استارت می کنيم؟
اهمیت این سوال برای من از این جهت است که خیلی قدمت دارد؛ در دوران راهنمایی با مسئله ی "چرا دچار اشتباهات لپی می شویم؟"، مطرح بوده است احتمالا.
Posted by
ME
@
10:02 PM
0
comments
کی سکوت می کنیم؟ کی سکوت نمی کنیم؟
!
Posted by
ME
@
9:59 PM
0
comments
Labels: journalier
Friday, September 29, 2006
آدما
Posted by
ME
@
2:16 PM
1 comments
Labels: rêveur
Friday, September 22, 2006
تصادف
Posted by
ME
@
1:28 AM
5
comments
Labels: delirium
Saturday, September 16, 2006
دیگه این دل واسه ما دل نمیشه
خیلی دوست دارم از آخرین باری که عاشق بوده ام حرف بزنم. حرف زدن نوعی تجربه ی نوشتاری زندگی ست، شاید. آقای بهارلو که گفت ما تنها با زبان فکر می کنیم، اعتراض داشتم انگار. الان احساس می کنم میان من و عاشق بودگی سال های فاصله ست. فاصله هایی از جنس لذت کلماتی که نمی دانم برای چه و با که می خواهم بگویم شان.
قضیه ی one & only این را به یادم آورد. دلم می خواست آن دختر را می نشاندم یکبار، همه ی این حرف ها را می زدم. معشوق هر گهی که می خواهد باشد، من با حس عاشق بودگی خودم حال می کردم آن وقت ها. کاری هم نداشتم به کار آن دختر. آن وقتی هم که دیدم باید تمامش کرد تمامش کردم. آن هم ربطی به آن دختر نداشت.
الان هم مثل وقتی که ماجرا داغ بود دارم سکوت می کنم.
دوست دارم حرف بزنم دوست دارم سکوت کنم.
Posted by
ME
@
8:43 PM
4
comments
Labels: être amoureux
Tuesday, September 12, 2006
Dasein
*
می توانی بالا بیاوری! می توانی لذت ببری!
*
یک جایی می رسد که باید تصمیم بگیری. بعضی وقت ها حتا، سرعت اتخاذ تصمیم از کیفیت تصمیمی که گرفته می شود مهم تر ست. شاید خیلی وقت ها.
*
الگوریتم مان را انتخاب کنیم! الگوریتم مان را بسازیم!؟
*
Pflücke den Tag
und gehe behutsam mit ihm um
Es ist dein Tag, 24 Stunden lang
Zeit genug,
ihn zu einem wertvollen Tag werden zu lassen
darum lass ihn nicht
schon in den Morgenstunden verwelken
Margot Bickel
Posted by
ME
@
12:16 AM
1 comments
Labels: delirium
Friday, September 08, 2006
جدال
انقلاب شايان ستايش خميني در ايران درست بر همان مباني ايدئولوژيك تكيه دارد كه ايدئولوژي مبارزه امروزي ما در اسرائيل بر آن تكيه دارد. مفهومي كه ما براي يهوه، خداي واحد غيرتمنتد و بي گذشت خود قائليم، همان مفهومي است كه خميني از خداي اسلام دارد. ديدگاه هاي جهاني ما كاملاً مشابه يكديگر هستند، همان طور كه بسياري از مسائل ديگر بين ما مشترك هستند. هر دوي ما براي دفاع از ارزشهاي سنتي خود در مقابل نوآوري هاي كفر آميز امروزي مي جنگيم. وقتي كه من شعار الله اكبر را مي شنوم همان قدر احساس رضايت مي كنم كه اسلام راستين از شنيدن شعار "جلال يهوه متبرك باد" خرسند مي شود. من ساعت هاي متمادي مجذوب موعظه هاي مذهبي خبرگان ولايت فقيه مانده ام. زيرا آنان در خط مبارزه با ليبراليسم و آزاد انديشي همرزمان ما هستند. مي خواهم كه به آنان پيام دهم كه "بنياد گرايان روي زمين متحد شويد."
مصاحبه ليبراسيون با خاخام اعظم، فرومن، 30 آوريل 1998
Posted by
Anonymous
@
11:54 PM
0
comments
Labels: patrie
Thursday, September 07, 2006
هیچ بحثی نیست: زندگی یک لذت کامل است اصلاُ. قبول کردن این هم هیچ کمکی به من نکرده.
اسمش یادم نمی آید. حرفش هم. بهداشت می خواند انگار. می گوید:"نوشتن را دوست دارم، ورزش رو هم، دوست دارم تو درسم هم موفق بشم، ساز هم بزنم، تو تئاتر هم یه کارایی کردم." سیگارش را دود می کند :" من سه ماهه سیگار و ترک کردم. ورزش می کنم آخه، نگی یه وخ مثه دودکشه" من به ضعف داستان تجربی امروز فکر می کنم و این که ما همه مثل این ناشناس هستیم. می گم:" چه اهمیتی داره، من که تو رو نمی شناسم. به قضاوت کسی اهمیت بده که ارزشش و داشته باشه" اوووه تند رفته ام این طبیعت آدم هاست. "معذرت می خوام، ناراحت نشو"
هوم
Posted by
ME
@
4:47 PM
0
comments
Labels: journalier
Saturday, August 26, 2006
مکالمه
این ، چه-سرنوشت-احمقانه ای است
Posted by
ME
@
11:19 PM
0
comments
Labels: delirium
Friday, August 25, 2006
ذهن هنرمند - بخش نخست
در مورد ذهن هنرمند و دو جنسی بودن اش بلند فکر می کردم*. بد نیست با روال منطقی تری این جا نقل اش کنم.
با وجود ریشه ی ادبی این مسئله، این جا با مطرح کردن چهار مسئله ی ذهنی** از موسیقی شروع می کنم:
مسئله ی ذهنی 1: تا کنون فقط مرد ها آهنگ می ساخته اند. به همین دلیل استقزار درک و دریافت مردانه از زبان موسیقی امری مسلم تلقی شده. بنابرین دور از ذهن نیست که تصور کنیم اگر از آغاز آهنگسازی به زنان واگذار می شد شکل کلی موسیقی متفاوت می بود.
مسئله ی ذهنی 2: تفاوت احتمالی دو جنس در زبان هنری مورد استفاده ( در ادبیات به عنوان نمونه ی بارز ) اما موسیقی زبان روزمره ی مردانه یا زنانه ندارد. موسیقی یک زبان انسانی و فراتر از مرز های جنسیت است. تنها اپرا ها و موسیقی های مناسبتی می توانند اندکی خود را در این چارچوب ها قرار دهند.
مسئله ی ذهنی 3: موسیقی مردانه : ژوسکن کبیر با میراث بسیار جسورانه ی خود که از انگشت گذاری های ابتکاری به دست آمده بود و تاکید های سرسختانه اش. باخ حیرت انگیز و معجزه گر با گرایش های ساختاری باورنکردنی اش به تجرید. فانی هنزل با قدرت فرامردانه اش در "پیشروی های مداوم" به کمک مدولاسیون ها و واریاسیون ها. موسیقی زنانه : چگونه می توان بدون جریان نرم و ملایم آبشار های آهنگین فرانتس شوبرت زندگی کرد؟ پالسترینای شگفت انگیز، که هیچ کس نتوانست هم پایه ی او "من" خود را در دل "بیان احوال" موتت هایش پنهان کند! فقط زنی به نام کلود دبوسی موفق شد نوای چنان احساسی را به ترنم در آورد.
مسئله ی ذهنی 4: توصیف های رمانتیک تاثیر و تاثر و وابستگی زن و مرد را قلم می گیرم.آهنگساز هنگام آهنگسازی 30% ،(؟) از وجودش خصوصیات جنس مخالف است.
ادامه دارد...
**ملهم از مقاله ی "زنان آهنگساز" از دیتر دولا موت ترجمه ی ناتالی چوبینه
Posted by
ME
@
8:54 PM
5
comments
Labels: rêveur
Tuesday, August 22, 2006
ریتم
یک
می گه : " ادای کی و می خوای درآری؟ "
می گم : "ادای فاک فینگر تو رو! "
و
اون | این سه چهار خط را بالا و پایین کردم.
سعی کردم بهش فکر نکنم، به این که معنی دوستی چیه. نرفتم دنبال تعاریف معلق. این که خیال کنی آدابی داره، ربطی به تعاریف مربعی نداره!
دو
نون گفت باید خط شان بزنم. من هم بدون این که لیست کرده باشم شان خط شان زدم.
تنها راهی ست که به نظرمان می رسد.
و
این ها دروغ اند. داستان هایی که نون می گوید نه؛ چون داستانی نمی گوید، منتظر فرونشستن خشم است. دروغ بودن این ها را هم اگر باور نداری سعی کن تصورش کنی. شرط می بندم نتوانی!
این ها فقط چیزهایی ست که نمی دانیم و سرگرم مان می کند. شاید شبیه مسئله ی که رسالتش بی جواب بودگی ست. خودش کم چیزی نیست؛ ما هم که حسابی قدرش را می دانیم و سرگرم می شویم.
یک
راحتی خودش، این که در چاله ی موقعیت هایی که نمی خواهد نیفتد، این که حتا به قیمت مخفیانه آزار دادن دیگران چیزی که می خواهد به دست آورد(؟) برایش از همه چیز ارزش مند تر است. در این میانه دیگری، دیگرانی ست که سهم بیشتری از این آزار دارد.
اگر معیار ارزش گذاری تثبیت شده ای داشتم، چنین فکری را ضد اخلاقی یا دست کم غیر اخلاقی نمره می دادم اما نه معیاری این چنینی دستم هست نه طبیعت این ایده وقعی به عدد اخلاقی بودن ش می نهد.
تضاد های زیادی وجود دارند. بعضی شان باعث شرم من می شوند. ما – من و نون – * طرفدار ابراز آزادانه ی احساسات و ایده ها هستیم. آن ها کلمات را به هم زنجیر می کنند. کلمات خودشان را به کلمات من- ما زنجیر می کنند. طرف مکالمه شان را به کلماتش زنجیر می کنند فردیت او را به جمعیت و سمبول گونگی کلمات اش. باعث می شوند شرمنده باشم از ناجورشدگی کلماتی وصله پینه ای که زمانی مصدرشان بوده ام. شرمی ست نادرست اما طبیعی. من به آسانی از این که این ها مرا ببینند می رنجم. اما ما دوست داریم دیده شویم. این ها هم همه جا هستند.
من این کل را مثل کتاب هایی** که می خوانم به عنوان یک اتفاق بدون شرح می پذیرم و سعی می کنم رویم را از سه تایی تمسخر-شرمندگی-پوچی برگردانم؛ اما غمی که در صفحه ی آخر کتاب ها ست همیشه به من زل می زند. کاری ش نمی شود کرد همین است دیگر.
*
Posted by
ME
@
6:16 PM
0
comments
Labels: delirium, être amoureux, kontur, rêveur
Tuesday, August 01, 2006
کارد
"باید کاری می کردم!" این را که نوشتم "میم" بر "دال" پیشی گرفت، اندیشنده بر اندیشه. خواست "اتمام" بر آنچه که باید(؟) تمامش می کردم چیره بود؛ انتقام بر گذشتی از سر تکرار شکل تهوع و سرگیجه.
سرم درد می کرد. در این کار مصر بود. تصویر تابدار تیغه ی کاردی بر گلوی کسی، خون بود که فواره ای می جهید- صبح که بیدار می شد در بستری خونین و دیوارها و سقف.
کاغذهای کاهی ِ تصاویر ِ "من" در تصویر دیگری زنده زنده می سوختند و در تصویر بعدتر (بعیدتر) می زائیدند. نمونه بردارانی در ضعف ما و ریاضیات برای توصیف و تحلیل و انجماد ِ ماهیت ِآنالوگ.
می توانستند گندیدن مفاهیم در دستهای من(یا برعکس؟) را توضیح دهند؟! تصویر و توضیحی بر یاس و ترس من ، وقتی که احتمالات، رامِ آفرینش رویدادهای کتره ای، زمان گسسته را به پیش می رانند و پس.
پیش از این که بفهمم کاری کرده بودم. دخترک همسایه خودش را کشته بود، بازگشته بود کارد روی گلوی دیگر. میان دو تصویر که از پی ِ هم می آمدند، من نبودم.
Posted by
ME
@
9:04 PM
0
comments
Labels: kontur
Thursday, July 06, 2006
برلین
**
گفت همه ی اين ها به خاطر يک .... ست؟! گفتم از خودت همين را بپرس. اين دومين يک ... اي ست که من خودم نيستم.چشم ها، بينی و لب ها.
لعنت به ...، لعنت به من. لعنت به تو.
لعنت ابدی به همه ی اپلای کردن ها و اکسپت شدن ها و تمام وارياسيون های ديگر.
**
گفتم نه عشق هست نه آزادی، در کوبيده شد، آينه بود.من نبودم.
ما به برلين نرفتيم...ساعت 9 خانه باش.بايد ببينمت.
Posted by
ME
@
1:53 AM
2
comments
Saturday, June 24, 2006
To Khafan Programmers!
Error, no keyboard - press F1 to continue.
--early PC BIOS message!
Posted by
ME
@
11:52 AM
3
comments
Saturday, June 17, 2006
Friday, June 16, 2006
.فوتبال : رسکيو ، ای.سی.ام. ، فوتبال
فوتبال : رسکيو ، ای.سی.ام. ، فوتبال.
برزيل که گل زد نيمکتش رفت هوا! من غمگين شدم، نه از گلِ روييده که از انفجار نيمکت! : بقيه ی بازی را نديدم.
بازی آلمان - لهستان کلی بهم چسبيد. نه اين که خيلی بازی خوبی بوده باشد، فقط سرعت و هيجان خوبی داشت. از اين گذشته لبخند احمقانه ی کلينزمان آخر بازی کلی کيفورم کرد.
خوردن توپ به تير را کلاً دوست دارم، خودم که بازی می کردم، بيشتر سعی می کردم به تير بزنم تا تور!
Posted by
ME
@
7:00 PM
1 comments
باز هم نظم
می گويد با خودت راحت نيستی. می گويم شايد اين طور است. حوصله ندارم با خودم و او چانه زنی کنم. دقيق تر که باشم حوصله ی خوب بودن و خوب به نظر رسيدن را ندارم.
چند وقتی ست که از کلمات خودم استفاده نمی کنم. نه ديگر حوصله ی زيبايی و جذابيت * را ندارم.
حالا هم اين ها را می گويم که غرغری باشد بر بی حوصلگی؛ اين گريز از خرج کردن کلمات و چيزی بودگی - عکس نمی گيرم، نمی نويسم، عکس که می خواهی بگيری لبخند نمی زنم. همه ی اين ها تلاش() های بی ثمری ست، چون تلاش است! - همه چيز را آن قدر ساده به هم می ريزد که بازيگوش های خسته از بازی را هم خسته و گيج می کند.
و نظم ناجی آن چارچوبی ست که بی نظمی ها و بد بازی کردن هايت ( بازی نکردن فايده اي ندارد. بازی نکردن وقتی که روی صحنه اي خود اجرای موفق يک نقش دشوار است. از صحنه بيرون پريدن هم. ) را در آن می ريزی، لم می دهی، نفس عميق می کشی و باز چيزی می شوی لحظه اي!
پس درود بر کلمات تاريخ گذشته!
* کلام لباسی ست که تنِ ذهن خود می کنم که زيبايی که دارد را نمايش دهم يا خيالِ زيبايی ای که ندارد را برای بيننده ( جذابيت اصولاً بدون بيننده-جذب شونده بی معنا ست.) به وجود بياورم. عيب اش را بپوشانم ...
Posted by
ME
@
6:52 PM
1 comments
Tuesday, June 13, 2006
پیچ
دارم باور می کنم - پيروی آدم ها از الگو های معلوم(؟).
**
وقتی می پرسم يعنی چه؟ می خواهم معنی اش را بگويی -خيلی ساده است که- نه اين که خودت می دانی منظورم چيست.
{من خودم هيچ نمی دانم. اصلاً من کجا بودم که اين قرارداد ها را امضاء کرديم؟}
**
دلم گرفته
Posted by
ME
@
7:25 PM
0
comments
Thursday, June 01, 2006
Incompleteness
Godel had said:
"...But every error is due to extraneous factors
(such as emotion and education); reason
itself does not err."
But I say, It is certainly wrong!
*
For those who are not familiar with Godel theorem:
The following statement is occasionally referred to as Godel's first theorem:
In any formal system adequate for number theory
there exists an undecidable formula—that is, a formula
that is not provable and whose negation is not provable.
A corollary to the theorem is that the consistency of a
formal system adequate for number theory cannot be
proved within the system.(Sometimes it is this corollary
that is referred to as Godel's theorem)
Posted by
Anonymous
@
2:54 AM
0
comments