"دلم مي خواد برم،
كجا؟
نمي دونم شايد هم مي دونم و وانمود مي كنم كه نمي دونم."
كلمات من، ذهن هاي الكن شما را، شايسته زيباييش نيست.
كلماتم همانند آينه اند. اگر الاغي در آن نگاه كرد نبايد انتظار داشته باشد كه چيز ديگري را در آن ببيند.
مقصودم تجربه و انديشه است نه خواندن كتاب ديگران و غوطه وري در انديشه آنها. شما تابع ذهن ديگري هستيد. برهان قاطع، مرگ شماست.
مدام دستي مياد و منو اين ور و اون ور مي بره، مي خوام دسته رو ببرم تا ديگه من هم تكون نخورم
شماها مُرديم، من زندگي ميخوام
آه اي اسفنديار مغموم تو را آن به كه چشم فرو پوشيده باشي
Wednesday, April 19, 2006
در حياط دارالمجانين
Posted by
Anonymous
@
6:33 AM
1 comments
Monday, April 17, 2006
آخر دنيا
دوست پسرش در تخت فرو رفته بود- معجون بی تفاوتی و خواب آلودگی. نشسته بود تکيه به ديوار، اشک ها انگار روی مهره های پشت اش می رفتند.
خانه روی بلندی سبز شده بود، پت و پهن و يک طبقه. آن وقت شب کوه ها زيادی تاريک بودند و آدم را به نوسان می انداختند. روی لبه پرتگاه سر می خورد و حس می کرد از بالکن يک آپارتمان نقلی، يکی از همين چوب کبريت های خالی يکی از برج های مرکز شهر، می افتد. شايد اين جوری می خواست از کرايه خانه عقب افتاده، امتحان های پايان دوره، خستگی های آخر هفته، فکر خيانت و مردود شمردن تمدنی که آن قوطی ها مظهرش بودند، انتقام بگيرد. از طرفی خيالش تخت بود که دردسر هايی که آن وسط بود اين گوشه نيست: به راحتی با طناب از آخر دنيا پايين رفتن!
Posted by
ME
@
11:30 PM
0
comments
گذران روز
اینگو شولتسه
Posted by
ME
@
11:26 PM
0
comments
گذران روز
پانزده داستان از نويسندگان امروز آلمان
يوديت هرمان.اينگو شولتسه.زيبيله برگ.يوليا فرانک
ترجمه ی س. محمود حسينی زاد
نشر ماهی 1384
خواندن مقدمه ی مترجم خالی از لطف نيست. سه داستان اول از هرمان را دوست تر داشتم. سه نفر ديگر لحن روان اين اولی را ندارند به نظرم.شايد هم با ساختار روايی ايده آل ذهن من ناهماهنگ اند. داستان های شولتسه انصافاً کوتاه اند و الهام بخش، هم در فرم و هم در محتوا. مسئله ديگری که توجه ام را جلب کرد اين است که با وجود فضای روسی حاکم بر داستان هايش، من صدای يک آلمانی را به وضوح می شنوم.
مترجم راجع به داستان های "سی و سه لحظه ی شادمانی" که داستان های شولتسه در "گذران روز" از آن انتخاب شده اند می نويسد: " داستان ها عنوان ندارند.شروع داستان ها رئاليستی و مشاهده گرانه، و روال داستان ها گزارش گونه، انگار که متنی برای فيلمی مستند نوشته شود، اما پايان آن ها خشک و بی روح؛ يعنی بيان واقعيت معاصر در دکوری غريب و رؤياگونه."
خود "گذران روز"- کوتاه ترين داستان اين مجموعه نمونه ی خوبی برای درک بهتر اين توصيف مترجم است و به حق عنوان مجموعه را از آن خود کرده
Posted by
ME
@
11:20 PM
0
comments
Monday, April 10, 2006
همه ی راه ها به رم* ختم می شوند.
* : رم گونه ی غير قابل تحملی از انسان است که هر کاری که می کنی سر راه ات چند تايی از اينستنس هايش سبز شده - سر کار، کلاس، کارهای به اصطلاح فوق برنامه، اوه بی خيال واقعاً همه جا
!
Posted by
ME
@
10:50 PM
2
comments
Tuesday, April 04, 2006
nut!
1) I’m really glad to hear his voice on the phone telling me, there is nothing but friendship. But I prefer to say it this way: “This is friendship!”
2) AUT – Department of Computer Engineering and Information Technology – I’ve once believed that they all are kinda disasters…
But it’s time to stop using this fucking couple, not-but.
Posted by
ME
@
11:25 PM
0
comments
Monday, April 03, 2006
وسوسه ی ذهنی که دست می برد، شماره می گيرد و در جيب همه ی شلوار هايش کاغذ چهار تا شده اي ست را خاموش می کنم؛ از دور و در تاريکی وسوسه به سری که نمی خواهم بشناسم نگاه می کنم که تصور می کنم کلمات زيادی دارد و ول خرج است.
سرم سبک شده، خونش می جوشد، من خواسته ام
Posted by
ME
@
11:43 PM
0
comments
باور کنيد
هی فوت می کند، هی باد می شود، می لغزيم به آخر هستی- کنج ديواره های يک پشت بام. هی می لغزيم، هی می افتيم. "باور کنيد پايانی ندارد!"
-"فاشيست!"
لگد پرانی های خرانه را به زنجيره ی انتخابی گزاره های منطقی ترجيح می دهم.
کاش بار آخری که افتادم بی نهايت تکه شده باشم فاشيست
!
Posted by
ME
@
11:19 PM
0
comments
حلقه آويز - حلق آويز
" چه صحنه ی گنگی ! اتاقی که تميزش نکرده، ميز تلويزيون واژگون شده، و يک نفر با يک طناب قرمز کلفت به جرم زندگی به جای لوستر حلقه آويز شده، با دست و پای بسته. سايه ی يک جسد حلقه آويز شده از پشت پنجره پيداست و بعد يادداشتی در کنار او پيدا می شود: " شلوغ اش نکنيد، مهم نيست." خيال مسلمانان را راحت کرده..."
نوشته اين طور ادامه می دهد که او يعنی س.م.ن. آفرينش را با يک طناب قرمز کلفت حلقه آويز کرد و رفت و ... ادامه می دهد و آخرش امضاء می زند أ.صاد
نمی شناسمش، مثل ميليارد های ديگر - در واقع من کسی را نمی شناسم. اين نثر را هم دوست ندارم - نه ملودی و نه ريتم. فقط دوست دارم بدانم چه طور اين کار را کرده، تصور می کنم پريدن از ارتفاع برايم آسان تر است
Posted by
ME
@
10:01 PM
0
comments
Tuesday, March 07, 2006
جای خالی شماره ی 6
حرف زدن دردناک، لبخند دردناک و مزه ی خون و تف را دوست دارم. سردرد را نه، به نظر تو بيسکويت و پنير را با اسکاچ بخوريم يا چايی؟
اين جا برای نوشتن تاريک است و آن بيرون چيزی نيست. رشته ی نوری به من قرض می دهی؟ سيگارم را روشن می کنم، من می خواهم (اين را) بنويسم، در اين خواستن غرضی نيست، دغدغه اي نيست، من نيستم که اين ها را با خود آورده باشم {سيگار کشيدن که دليل بر بودن نيست، شايد نوشابه خوردن باشد.}، من در تاريکی ام.
Posted by
ME
@
10:21 PM
1 comments
دعوت به راه پیمایی انقلابی
بياييد والس شماره ی 9 شوپن را با مينوتن والتس اش مقايسه کنيم،
بياييد به جای شوپن باخ گوش دهيم
بياييد همه ی مردم جهان،
بياييد کمی قدم بزنيم.
Posted by
ME
@
10:18 PM
0
comments
Monday, March 06, 2006
Monday, February 20, 2006
در انتها
- سخت بي گاه آمده ام؟
- كمي انتظار شايد راهگشا باشد
انتظار انتظار ...
---
بگوييد بر گورم بنويسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نيافت
در زندگی احساس تنهايی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و برخلاف گفته شما از خود نيز تنفري نداشت كه از همه متنفر شود
بدرود
(فريدون فروغي با اندكي تلخيص و تصرف)
Sail! Sail! Where goes my life?
No one knows where it stops.
My life is such to sail
In the endless and shoreless ocean.
Who knows where except the wind?
That flows as it blows.
Posted by
Anonymous
@
6:11 AM
0
comments
در خاتمه مانيفيست
جان كلام آن است كه نتيجه محتوم آموزه هايي كه جنبش فاشيزم و كمونيسم بر اساس آنها شكل گرفته است، سركوب دگر انديشان در تمامي شكل هاي آن بوده است. چيزي كه در اينجا بدنبال ارائه آن بودم نظريه عقلانيت انتقادي پوپر است. در نظريه پوپر ما با حقيقت واحد روبه رو هستيم ولي هر كس به ميزاني از آن برخوردار است. كه لزوماً اين پراكندگي در سطح فهم از حقيقت به معني داشتن سهم هاي هم ارز از آن نخواهد بود. اتخاذ چنين ديدگاهي اگر چه در وحله اول همانند ديدگاههاي نسبي گرايانه ديده خواهد شد ولي با كمي دقت در ذات آن مي توان وجود تعامل بين ديدگاه هاي مختلف را مشاهده كرد. حقيقت همانند قطعات پازلي است كه هر كس قطعه اي از آن را در دست دارد. ذكر اين جمله بزرگمهر خالي از فايده نخواهد بود كه همه چيز را همه گان دانند و همه گان هنوز زاده نشده اند.
پ.ن : خيلي طولاني شد؟ ببخشيد
Posted by
Anonymous
@
6:02 AM
0
comments
Wednesday, February 15, 2006
مانيفيست 1
---
روش آزمون و خطا يا همان روش ديالوگ انتقادي كه هر انديشه يا عقيده اي را در معرض انتقاد جمعي قرار مي دهد، روش مدرن اصلاح بينش ما نسبت به جهاني كه در آن زندگي مي كنيم است. اما اين مسئله يك مورد كاملاً منحصر به فرد است و فقط در ساحت انساني مفهوم مي يابد، چرا كه روش طبيعت در موارد ديگر در غلبه خشونت در اِعمال اين تصحيح بوده است (كه اين خود نيز نقدي تكاملي بر آن وارد است كه به آينده موكول مي كنم). البته كاركرد خشونت در اصلاح عقايد در تمدن انساني نيز پي گرفته شده است و فقط در دوران مدرن موضوعيت خشونت از لحاظ تصحيح عقايد و انديشه ها از ميان رفته است. به صور كلي مي توان گفت كه تاريخ تحول و تطور عقايد انساني دو مرحله مشخصي را تا كنون طي كرده است. مرحلة حذف خشونت آميز و مرحله ديالوگ انتقادي. به هر حال همواره چه در يك منطقه جغرافيايي و چه در بين مناطق جغرافيايي مختلف رقابت ديني، فرهنگي و تمدني بر قرار بوده است. يعني عقايد رقيب همواره در كنار يكديگر به سر برده اند اگر چه در دنيايي ماقبل مدرن اين تنوع بسيار محدود بوده است. اما وجودش غير قابل انكار است و تعامل بين انديشه هاي رقيب مي توانسته است چهره خشونت آميز به خود بگيرد و هم از طريق ديالوگ انتقادي حل و فصل شود. در پهنه علم و آزادي فلسفي، روش دوم رجحان داشته است. عليرغم اينكه قدرت سياسي همواره در اين تعامل دخالت نيز داشته است، اما در زمينه عقايد ديني و سنت هاي اجتماعي حرف اصلي را خشونت زده است. به هر جهت وقتي آراي رقيب وجود داشته باشدتعامل بين آن انديشه ها فقط از اين طريق صورت مي گيرد. دو حالت دارد يا انتخاب ميز گفتگو و استدلال و يا كشتار و آزار مخالفين، از بين آنها يكي را بايد انتخاب كرد. جزميت فكري تا به حال راه دوم را ترجيح داده است. اما امروزه ما با آموزه ديگري مواجه هستيم و آن نسبي گرايي است. در اين آموزه چيزي به نام حقيقت وجود ندارد و حقيقت توهمي بيش نيست. در اين آموزه انچه كه باعث پايداري يك انديشه بر ديگر انديشه ها مي شود، نه دلايل برتر كه علت هاي قوي تر آن است. اين تحويل دلايل به علت ها جان مايه آن چيزي است كه آن را جزميت جديد مي گويم. در اين آموزه قدرت تنها داور نهايي بين عقايد متفاوت و خشونت تنها روش حل اين منازعه است. قائلين به اين آموزه از قدرت و خشونت تلقي هاي مختلفي دارند. ولي كم و بيش به اين امر معتقد هستند كه چيزي به نام حقيقت به آن صورت كه در ذهن اكثريت مردم جامعه معني ميشود كلمه اي بي معني است. آنها آن را به مفاهيم ديگر تحويل مي دهند. نيچه آنرا به اراده برتر تحويل مي داد. ماركس توهم ايدئولوژيك را معادل حقيقت مي دانست و فكو قدرت را جوهره حقيقت معني ميكرد.
Posted by
Anonymous
@
7:25 PM
0
comments
Thursday, February 09, 2006
آسمون زخمـي يه
رنگ من آبي يه
عشق من تاريكه
قلب من آسمونه
بارونش خوني يه
Posted by
Anonymous
@
2:46 PM
2
comments
Wednesday, February 08, 2006
عرصه سخن بس تنگ است،
عرصه معني فراخ است،
از سخن پيش تر آ
تا فراخي بيني، عرصه بيني!
----
تعصب سخت گيري و خامي است
تا جنيني كار خون آشامي است
----
بلندي. سختي. آفتاب!
----
آنك منم پا بر صليب باژگون نهاده با قامتي به بلندي فرياد
آنك منم ميخ صليب از كف دستان به دندان بر كنده
واي
Posted by
Anonymous
@
5:45 PM
1 comments
Saturday, February 04, 2006
بالاخره بخت" Evolution & the human mind "باز شد.صاحب کتاب می تواند شادمان باشد، به زودی(؟) پس اش خواهم داد.
اين روز ها هيچ روز های خوبی نيستند، توفان و سيلاب آه ها و اشک های دوران جنون شايد تنها، نشانه های غمی ست که اين چنين سوگوار آن ام. غم است يا دل زدگی نمی دانم.
در خيالم يک بيضی می کشم و يک خط، دختر به پنجره تکيه داد. يک دايره می کشم، دوستانی اند که می خواهم داشته باشم و نيستند، چقدر احساس دل زدگی می کنم. قلم مو های چينی پرت می شوند، جوهر می ريزد، عجب هيجانی!
به اين هيجان وصف ناپذير، مقداری ترس مبهم، خستگی، نفرت و بی قراری اضافه کنيد، فکر می کنم تصوير کامل تری حاصل شود.
چقدر اين زبان را شسته ام که اين چنين برايم تنگ شده. فکر که می کنم می بينم در اين روز های بی درخشش، چندان نيازی هم به اين لعنتی فرسوده ندارم. بايد دفتر ديگری بخرم، از اين جا نوشتن خسته شده ام.
پسرک برق کفش های پاتيناژ اش را در تاريکی و مهتاب کم سوی از پرده گذشته نگاه می کند؛ دخترک هولوگرام روی جعبه ی AMD Athlon Processor اش را زير مهتابی. اين جا فيوز پريده، و همه ی اين ها تنها کلمه اند.کلمات بی سر، صدای نفس نفس و جيرينگ جيرينگ. اين تاريکی زياد طول کشيده، من می ترسم؛ ازين که تمام اين هفته و ماه و سال بگذرد می ترسم.آخرين درخششی که ديدم، شوپن بود.
دانه های زنجير را به هم يکی يکی وصل کردم، باور کن قشنگ شده، اما آن قدر سنگين است که نمی توانم بلندش کنم، اين يک زنجير واقعی ست. اين زنجير مقدمات مشکوک دست و پايم را بدجوری بسته.با پيش رفتن در اصل، فرعيات و مقدمات کم کم مشخص خواهند شد، اگر فرض کنيم نويسنده ی به عقلی پس کل قضيه باشد. اما اين "به عقل" بودن يکی از همان شک های سنگينی ست که گفتم.
بايد برای اين روز های تاريک برنامه داشت، دارم حرام می شوم.
Posted by
ME
@
10:58 PM
0
comments
تصوير از پنجره فاصله گرفته بود.خزيده بود زير پتو دندان هايش به هم می خورد، ترسيده بود
Posted by
ME
@
1:34 AM
0
comments