Friday, September 02, 2005

سخت گير

پشت سر هم حرف می زنی، اجازه نمی دهی به حرف هايت فکر کند، هر جمله ات جمله اي جهت تشريح خود يدک می کشد :
سلسله ی بی پايان جملات ؛ من خسته ام خيلی خسته! رها کن!

رهایش کن
: )

Thursday, September 01, 2005

عدالت

حداقل عدالت اینه که همه برای شرکت در مسابقه ی دو روی یک خط آغاز بایستند
حداکثر عدالت اینه که همه در یک زمان به خط پایان برسند
این جمله مال استفان پینکرزه . ولی باز هم من می گم که بهترین تعبیر عدالت همونیه که سارا میگه, همه می میرند

Wednesday, August 31, 2005

خواب

شهر خواب آشفته می بيند
من ميان کوچه ها گام می زنم
هيچ گوش داده اي؟
هيچ خواب مرگ ديده اي!؟

چگونه بخوانمت ؟
در اين فرصت های بلند چند ثانيه اي!
نامت در ذهنم گير می کند
چند ثانيه گذشت؟

دغدغه ی بی مخاطبی و بد مخاطبی هم بلايی ست که تازه گی ها به جان من افتاده! البته احتمالاً اشکال از خطيب است وخطاب.

و دريغا - ای آشنای خون من ای هم سفر گريز!-
آن ها که دانستند چه بی گناه در اين دوزخ بی عدالت سوخته ام
در شماره
از گناهان تو کم ترند

آلمانی ها - فرانسوی ها

آلمانی های خوش بين
فرانسوی های بد بين
آلمانی های قديمی
فرانسوی های جديد
آلمانی های ملّی
فرانسوی های جهانی
آلمانی ها
فرانسوی ها
يه ديدگاه بامزه می تونه اين باشه که فرانسوی ها از سر ناچاری موضعی فراملّی اتخاذ کردن و به بدبينی رو آوردن و درنتيجه جديد شدن!
نه ؟

طرح

گفت:"هوا داره تاريک ميشه! نمی خوای چراغ ها رو روشن کنی؟!" بدنم کرخت شده بود؛برخورد خون به ديواره های قلبم رو حس می کردم؛ منتظر بود جوابی بدهم؛ دستش را با عجله توی دستم گرفتم انگار يکباره متوجه ضرورت حضور اش شده باشم. سرد بودم و می لرزيدم؛ لرزيد؛ از سرما بود؟! نفهميدم؛ چقدر احساس تنهايی می کرد؛ گوئی سال ها بود که رفته ام. رفته بودم؟! هوا به اندازه ی کافی تاريک شده بود، برخاست که چراغ ها را روشن کند؛ از تاريکی می ترسيد؟! من می ترسيدم در تاريکی بودم که سردتر و سردتر می شد. تصوير سياهی و من که درون اش منجمد می شدم در ذهنم عقب و جلو می رفت و تکرار می شد. کليد را زده بود يا نه؟! ، دويد، دست هايم را محکم گرفت. خسته بود، از خودش، از من که رفته بودم و نمی خواستم برگردم ، امّا گرم مثل ظهر تابستان؛ از تنها ماندن خسته بود. با تصوير درون ذهنم می جنگيدم، دست هايش گرم بودند؛ سياهی؛ من معلق؛ خالی شده بودم يا تسخير؟! او گرم بود و تاريکی را آب می کرد؛ افتادم کف تصوير، تمام بدنم درد می کرد. زنده بودم، شکفت. ليوان را از روی ميز برداشت؛ فرو کرد توی تابلو ی ذهنم. "آب روشنی ست. " ليوان را مقابلم گرفته بود."و فاصله است آب! " ذهنم می خنديد. گفتم :"خيلی بزرگ شدی!"
"آره!" کمک کرد بنشينم. آب را سر کشيدم گفتم:" دلم برات تنگ شده!" دستش را فرو کرد توی موهاش ، چقدر سفيد شده بودند، چند سال بود که رفته بودم؟! يادم نمی آمد. گفت:"دلم برايت تنگ شده!"



Tuesday, August 30, 2005

روشنفکران 1

روشن فکر از نظر ما یک منتقد است و معنی منتقد را مخالف می دانیم. از نظر ما منتقد حق تایید مطلبی را ندارد. و نقد را با نفی همسان می پنداریم و جالب آنکه نفی از نظر ما نفی وجودی است و نه نفی تفکری. به جای آنکه با تفکر مخاطب خود مخالفت کنیم با شخص خود مخالف و با وجود وی به ستیز بر می خیزیم. در خانواده و نسبش کنکاش می کنیم. مگر وی را از این ناحیه نیز خفیف کنیم. در بحث های روشنفکری ما تایید به منزله حذف سخن گو است. ادبیات روشنفکری ما مملو از توهین ها و ناسزا های است که قلب آدمی را به درد می آورد. از نظر ما روشن فکر خوب روشن فکر متعهد(گاهی تفکرچنان پیچ و تاب می خورد که به ضد خود تبدیل می شود) همه باید شهید شده باشند. در سنت فکری ما ارزش مردگان بسی بیشتر از زنده گان است. حداقل مرده توان صحبت ندارد و خداوند هرمنیوتیک را آفرید تا ما از دل هرسخنی برداشت مطلوب خود را باز یابیم. گویی هرمنیوتیک هر برداشتی را بر میتابد. تفکر ما تفکری جزم اندیشانه است.
مشکل دیگر جامعه روشنفکری ما(خوشبختانه در این مشکل تنهای تنها نیستیم و ملتهای دیگری نیز در این مرض با ما همدردند) دوری از علم است.
پ.ن. مشکل علم را دیگه حوصله ندارم که بنویسم. میذارمش برای یه بار دیگه اگه توانش بود

وسوسه انتخابات

این روزها جامعه روشن فکری ما در شوک بعد از انتخابات قرار دارد . کسانی مطابق معمول بدنبال تحلیل های توطئه باورانه هستند . کسانی دیگر انگشت اتهام را به سمت این و آن می گیرند . کسانی دیگر با تلخی و نامیدی, به گوشه های انزوا پناه میبرند , تاعافیت را, نه در صحنه کنش اجتماعی که که در زاویه محفل ها بجویند و کماکان, نهان روشی, را به عنوان بهترین راه و رسم در این گیر و دار وا نفسا پی گیرند. اما بر عکس من این لحظات را یکی از بهترین فرصت ها برای از نو اندیشیدن در باره تصور مان از جامعه خود و تلقیمان از دنیای پیرامون خودمی دانم.
وسوسه انتخابات مرا نیز به کام خود کشیده است....شاید وقتی دیگر ما... بگذریم

هنر : نو بودن و بدوی بودن

متن زير را از ميان ياد داشت های کتاب های تاريخ هنر و هنر مدرن و با توجه به بحثی که با يکی از دوستان در مورد هنر - زيبايی و تعهد داشتم نوشته شده:
می گويند که يونانی ها اولين کسانی بودند که سؤالاتی در باب علل وجودی و نقش های اصلی هنر مطرح کردند. تلاش های آن ها برای پاسخ گويی به سؤالاتی ازين دست و همچنين تبيين روش های تأثير گذاری هنر بر انسان و جهان تقريباً قانع کننده و تا حد خوبی موثر بوده است - در اکثر بحث ها به تعاريف يونانی رجوع می کنيم. آن ها می گفتند که نقش هنر آموزش توأم با لذت است و روال کارش تقليد از پديده های مشهود جهان و ايدئالی کردن آن هاست. ولی مطالعه ی آثار بيگانه و بدوی خبر از وجود اصولی ديگر می دهد؛ به ويژه به درجات مختلفی اصل تقليد را نفی می کند. در کتاب به تنديس های آفريقايی اشاره می کند -و به چشم ديده ايم - که معمولاً به خاطر دگرگون سازی مدل طبيعی آن، تحسين می شده. بدوی گری ، به منابع جديد و کهن چشم دارد تا بتواند جهانی فرا زمانی بيابد -يا در واقع بسازد- که در آن تعادلی نوين ميان فرهنگ های مختلف بشر برقرار شود. اگر به مثال تنديس آقريقايی خودمان برگرديم
می بينيم که توان ارتباطی مشهود شکل ها و رنگ ها، با تقليد از پديدار های طبيعی يا بدون تقليد از آن ها نشان از اشتراک همه ی(اکثر) انسان ها در زبانی مضمر و نه پيدا، بدوی و ذاتاً شاعرانه دارد. زبانی که در گذر زمان قابليت آشکار اش را در برابر زبان محاوره ی مجود آشکار می کند. و در آثار هنری مدرن به کار گرفته می شود.
در زمان تولد عکاسی تصور می شد که نقاشی از بين خواهد رفت امّا عکاسی تنها آن بخش از نقاشی را تضعيف کرد که به تقليد آشکار از مدل موجود می پرداخت، و اين به تحول نقاشی به آن چه امروز می بينيم انجاميد؛در ادبيات هم به همين صورت والت ويتمن، اميل ورهارن، ژول رومن، ماياکوفسکی و ديگران نو بودن و بدوی بودن را به هم پيوند زدند .گام های سريع صنعت و تکنولوژی هم به اين جريان دامن زد . به عنوان مثال باله ی "تقديس بهار " استراوينسکی با ديسکورد های تند و تم بدوی گرای خود در 1913 در پاريس
اجرا شد و بی درنگ به جهان فن آوری پيوست.

ادامه دارد

Monday, August 29, 2005

صدای پرنده ها بالا گرفته، پنکه سقفی بی خسته گی می چرخه و سايه ی روی سقف اش. معده ام می سوزه. توی سرم يکی داد می زنه عوضی عوضی عوضی! می گم شما ها عوض بشو نيستين، سرمو فرو می کنم توی بالش. صدای اذان مياد
...

هوا خوبه؛ يکی با عشوه در و باز می ذاره، صدای بلند نرينه گی و فحاشی مياد.
هوا خيلی خوبه؛ صدای پرنده ها و شاخه های درخت ها تر و تازه، قرص خورشيد توی آسمون...
گف:"عجب آدميه!"، گفتم اصلاً عجيب نيست وختی ما خودمون اين جوری هستيم! فک کردم ما خودمون هم عجيبيم شايد.
در بسته ست، نه هور هور گريه ی مادينه اي، نه ار ار داد و قال نرينه اي

Saturday, August 20, 2005

چقده کار دارم وای
با اين اوصاف فک نکنم بتونم کتاب و تموم کنم!
پرو لباس و خريدن سی دی هم اين وسط قوز بالا قوزه!
همينه که ميگن سحر خيز باش تا کامروا باشی


Massnamen gegen die Gewalt

Bertolt Brecht
توضيح: متن آلمانی در دست نبود ، آنچه در پی می آيد ،ترجمه ی آقای علی اصغر حدّاد است که من به خيال خودم به فارسی روان تری باز اش نوشته ام.

روزی آقای کوينر، مرد متفکّر که در تالاری برای جمعيت زيادی عليه زور سخن رانی می کرد. او که ناگهان متوجه شد که مردم از برابرش پا پس می کشند و متفرّق می شوند، برگشت و به پشت خود نگاه کرد : زور!
زور از او پرسيد :"چه می گفتی؟" کوينر جواب داد:"به نفع زور سخن رانی می کردم." بعد از آن که آقای کوينر سالن را ترک کرد ، شاگردانش که از پاسخ او متعجب بودند سراغ پای مردی اش را گرفتند.او جواب داد:"پای مردی ام برای آن نيست که همراه ستون فقرات ام در هم شکسته شود.مخصوصاً که من بايد بيشتر از زور عمر کنم" سپس آقای کوينر اين داستان را تعريف کرد:
در دوران مبارزه ی مخفی ، يک روز مزدوری به خانه ی آقای اگه آمد.آقای اگه آموخته بود بگويد نه. مزدور برگه اي از طرف فرمان روايان شهر به او نشان داد .در آن برگه نوشته شده بود که آن مزدور به هر خانه اي پا بگذارد، آن خانه متعلّق به اوست؛ هر غذايی هم طلب کند ،مال او خواهد بود و هر مردی هم پيش چشم او بييد بايد به او خدمت کند. مزدور روی صندلی نشست، دستور غذا داد،دست و روی خود را شست و پيش از خواب در حالی که رو به ديوار دراز کشيده بود پرسيد:" به من خدمت خواهی کرد؟"
آقای اگه روی او را پوشاند مگس ها را پس زد ،مراقب خواب او شد و هفت سال آزگار مانند آن روز از او فرمان برد.در اين مدّت هر چند در حق او از هيچ خدمتی فروگذار نکرد، امّا هميشه از از انجام يک کار سر باز زد که کلامی به زبان بياورد. پس از هفت سال مزدور از آن همه خوردن و خوابيدن و دستور دادن فربه شد و سرانجام روزی مرد. آقای اگه او را در همان روانداز آلوده پيچيد، کشان کشان از خانه بيرون برد ، اتاق را پاکيزه کرد ، به ديوار ها رنگ نو زد،نفسی به راحتی کشيد و جواب داد :"نه."

Friday, August 19, 2005

يه درخواست کوچولو

با من که دست می دی محکم دست بده!
اگرم نه اصلاً دست نده! باشه؟


قبلاً از همکاری شما متشکّرم

قهوه

قهوه بعد از 2 هفته! خيلی عالی بود خيلی خيلی
يه قهوه فرانسه ی بی نظير
قهوه مرکزی -خيابان کريم خان
يه سر بزنين ضرر نميکنين

داستان

نشسته ايم، من ، مامان ، دختر و پسری که قرار است شوهر اش بشود. پسر از برو بچ دانشگاه ماست . با علاقه راجع به دانشگاه حرف می زند و مرا با سؤالات پی در پی بمباران می کند . حوصله ی فکر کردن به دانشگاه و حرف زدن از آن را ندارم ولی شوق او وادار ام می کند به مخلوطی از 3 زبان مکالمه ادامه پيدا کند نگاه اش می افتد به ميز سنتور و جعبه سنتور رويش می پرسد سنتوره؟ می خندم. نگاه می کند که نمی فهمم می پرسد کی ميزنه؟ می خندم که يعنی هيچ کس دهانم را که باز می کنم که بگويم مامان می زد ولی ديگه نمی زنه او که فکر می کند من سنتور می زنم اين طور ادامه می دهد من هم يه مدّت گيتار می زدم جوابی ندارم که بدهم لبخند می زنم.... در باره ی تافل صحبت می کنيم من و مامان بيشتر تا آن دو . دختر می پرسد آلمانی چی شد؟ جواب می دهم
بحث می چرخد و می چرخد ،دانشگاه بابا ، انتقال ما به اين خانه ، آشنايی ما با خانواده ی دختر . پسر می پرسد شما ها هم سن اين؟ منظورش من و زن اش هستيم دختر جواب می دهد که يک سال بزرگ تر است مامان هم که هميشه 6 ماهه بودن ام را گوشزد می کند
البته يه کم کمتر از يک سال ، دختر می گويد بهمنی بودی نه؟ سرم را تکان می دهم که يعنی آره
پسر هم بهمنی ست. می گويد بهمنی ها همه باهوش اند! اينجا نقطه اوج داستان است . نگفتم ولی از اوّل تا اينجا دختر وضع جالبی نداشته و دليل بی حوصله گی ام در واقع همين بوده. تلفنم زنگ ميزند محمد است پيامبر نجات! توی ذهنم داستان را ادامه می دهم
داستان جالبی نيست. ما چرا آدم نمی شويم؟ چه نتيجه ی اخلاقی اي بايد بگيرم خودم هم نمی دانم - شايد فقط بتوانم بگويم زندگی با تصاوير ذهنی بس است

روشن فکر

ميخواستم چيز هايی که سر کلاس بابک احمدی راجع به موضوع روشن فکر در ذهن داشتم بنويسم ولی هرچه تلاش کردم چيزی در خاطرم نمانده بود. در اين رابطه يکی از چيز هايی که جالب به نظرم می آيد تأثير برداشت مارکسيستی(يا حتی رويم را زياد تر کنم و بگويم برداشت استالينيستی!!) سارتر از فلسفه ی هگل روی جامعه ی ايرانی ست. چرا عقايد بندا اينقدر تأثيرگذار نبوده بايد دلايل جالبی داشته باشد ديگر اين که ارتباط خرد و خشونت ،روشن فکری و حفظ فاصله از جزميت ها و تأثير گذاری اي که از روشن فکر در مسائل اجتماعی و سياسی -در کل منظورم امور همگانی ست- انتظار می رود کمی دشوار و پيچيده به نظر می آيد. مخصوصاً با تعبيری که ما در ايران از روشن فکر داريم و هميشه دنبال رد پای او در نهضت ها و مخالفت ها و انقلاب ها می گرديم . چطور فردی بايد باشد؟ آزاد از ايدئولوژی ها و خشونت های ناشی از آنها با يک قلم تيز برای انتقاد يا موجودی به اندازه ی کافی راديکال جهت به پيش بردن نهضت ها ؟!
*
نهضت هايی که هرگز از خود انتقاد نمی کنند زيرا هميشه در شرايط مبارزه به سر می برند به نظرم با اصول اساسی مدرنيته و روشن فکری به عنوان مفهومی مدرن تناقض دارند و روشن فکران معرف چنين جرياناتی نمی توانند پلی ميان ارزش های اخلاقی و خرد انتقادی باشند.
نکته ی آخر اين که داشتن قلم و کاغذ چيز بدی نيست مخصوصاً که حافظه ات مثل من خدا باشد