Thursday, August 18, 2005

شب

شب روز واقعيت جوگيری تهوع خسته گی سرم را بکوبم به ديوار
مکعب کره مغز يا خاک ارّه؟
کاش روز بود
like an apple!واقعيت اينجاست توی دستم
دلم ميخواد راه برم
راه رفتن حتی از يه کتاب خونه کتاب هم بيشتر خوش حالم می کنه
جوگير می شويم که زندگی کنيم زندگی ميکنيم که جوگير شويم
دلم ميخواد راه برم
از چيزی بيزار نيستم
انگار توی يک مکعب شيشه اي باشی
اينجا شب است . يک جای ديگری روز است مردم شديداً مشغول اند ميروند سر کار
اه از کار بدم مياد
کد می نويسند گيم مينويسند با جنتيک الگوريتم
يا در فلان لب فلان کشور خارجه فلان کار خفن احمقانه را مثل آدم های فلان فلان شده ...
يک جای ديگری روز است . مردم کلّی خوش به حالشان است. جنون شبانه ندارند لااقل
واقعيت ولی اينجاست توی اين شبی که فکر می کنم تا ابد اينجاست
ميخوام راه برم ميخوام توی جوب تف کنم ميخوام سرم رو بکوبم به ديوار
حتی موضوع به اين سادگی هم من را گيج کرده
من گنگ ام من کر ام
من توی اين مکعب گير افتاده ام و شکر ميکنم که مکعب است و کره نيست
من قدرت استدلال خودم را ميبينم که مثل مست ها افتاده توی جوب توی جوب آب است؟ يا آش؟
يا شراب گاز دار بدون الکل، قهوه ی بدون کافئين؟
جوب بيرون مکعب است،
چايی ت و بخور!
يه کتاب خونه کتاب هم خوش حالم نميکنه و اين فاجعه ست! به من بگو چی کار کنم
يکم شراب تفی از توی جوب برام مياری؟
شکر که مکعب است
و کره نيست
و گر نه سرگيجه هم داشتم
ميگه اسم شرکته بکر ه!
ميافتمvirgin ميگم چه اسم مسخره اي من ياده
حالا چه عيبی داره باکره نباشه؟ آخه اسم شرکت کامپيوتری رو هم می زارن بکر؟
بريم کوه طبيعت بکر
ميخوام راه برم
ميشه منو اخراج کنين لطفاً
تو رو خدا به اين پيشنهاد های نسبتاً احمقانه گوش کنيد البته اگه مثل من کر نيستين
برو تو خيابون داد بزن
برو رو پشت بوم
ميگم اگه اينقد انرژی داشتم که مسئله حل بود لااقل تا صبح فردا که باز خورشيد گول ام بزنه
به بهار گفتم به خورشيد سلام من و برسونه

ميخوام راه برم فقط
فکر؟
فکر کردن بازيه
نوشتن جاه طلبی
بالاخره خورشيد در مياد
نياوردی پس، چی شد؟
تفش کم بود! آها! باشه

از بچه گی م چيزی يادم نمياد
چمن ها بلند بودن
ساختمون ها هم
برف ميومد

راستی چرا فضای بين ما بعد اين همه سال هنوز هم سنگينه؟
من يادم نرفته يا تو؟

چيزی يادم نمياد شکنجه ام نکن
گفتم که يادم نمياد
ميخوام راه برم
ميخوام راه برم
ميشه منو اخراج کنيم که برم راه برم؟

سرفه

ميگه و با پرسش نگاهم می کنه "باز سيگار کشيدی؟" ميگم و سرفه می کنم "نه!" ميگه و لبخند مرموزی ميزنه "راس می گی؟" ميگم و به خودم شک می کنم " آره به خدا!" به خودم شک ميکنم ، دلم قهوه می خواد و البته سيگار! ببينم خواستنش هم باعث سرفه ميشه؟

رنج

غذاخوردن رنج است، حركت كردن رنج است، فكر كردن رنج است، نفس كشيدن رنج است، زندگي رنج است، متولد شدن رنج است...

Monday, August 15, 2005

حساسيت های من

متوجه شدم که حساسيت فقط توی روابط رمانتيک و شبهه رمانتيک نيست که به وجود مياد لااقل در مورد من چيزی که بيشترين حساسيت رو در روابط انسانی و اجتماعی ايجاد می کنه اينه که از ظرفيت های اون روابط به درستی استفاده نشه، دقيق تر اين که واقعيت مورد بحث با تصوير محتملش در ذهن من تفاوت زيادی داشته باشه. به نظر اين حساسيتی منطقی مياد ولی واقعاً آزاردهنده است چون جايی برای ابراز نداره حتی شايد امکان درکش برای خيلی ها وجود نداشته باشه به هر حال نمی تونم واقعيت وجود اختلاف های ساختاری بين خودم و ديگران رو انکار کنم گرچه خيلی دلم ميخواست می تونستم. کاری ش نمی شه کرد ، آش کشک خاله ست! ميگن وقتی نمی شه واقعيت رو تغيير داد بهتر بهش خوش بين باشی، نمی دونم اين جمله تا چه حد درسته، ولی چيزی که برام مسلّمه اينه که اين جمله از اين واقعيت آش کشکی ناشی می شه که آدم -حتی بعد از مرگش- بايد رابطه اي با اين واقعيات داشته باشه حتی می تونم ادعا کنم که تعريف آدم با ارتباطش با واقعيت اطرافشه که ممکن می شه؛حالا اين رابطه می تونه قبول واقعيت باشه می تونه يه جورحل شدن در واقعيت باشه می تونه انکار اون از طريق انتقاد از اون باشه ، شايد حتی واقعيت گريزی و عناد با واقعيت رو بشه از اين انکار تو'ام با انتقاد جدا کرد؛ به هر منظورم اينه که بی واقعيتی ممکن نيست و به اشکال مختلف در رابطه اي خصمانه با اون بروز پيدا می کنه . شخصاً فکر می کنم انتقاد بهتر از عناد باشه

امروز خيلی خسته شدم ، بعد اون همه دونده گی کلّی توی ذوقم خورد ، ولی عيبی نداره پيش مياد نهضت سرما خورده گی همچنان ادامه داره! از ديروز دقيقاً بعد از يک تلاش مذبوحانه جهت سر در آوردن از يک متن فينگيليش حس کاملاً مزخرفی بهم دست داده که حتی دليلش رو هم نمی دونم .
بگذريم ، به اين نتيجه رسيدم که همه ی اين آدم هايی که می بينم دارن ميگندن ... البته اون قدرا هم مطمئن نيستم، شايد هم من باز اشتباه می کنم
اوّلين راه بهترين راه نيست ، مخصوصاً توی فکر کردن که درستی شرط ذاتيه منظورم اينه که وقتی فکر می کنيم اصولاً پيش فرض اينه که درست فکر می کنيم و هيچ کس خودش رو با افکاری مشغول نمی کنه که نادرستی شون براش اثبات شده باشه! ساده ترين راه هم بهترين راه نيست ، ساده ترين راه معمولاً پاک کردن صورت مسئله است؛ البته راه های ساده ی ديگه اي هم هست مثلاً اين که مسئله رو اون قدر بغرنج کنی که ديگه حلش بی معنی به نظر بياد اين احساس مزخرف بی پدر مادر داره خفه ام می کنه ... نمی دونم چی دارم می گم و چی ميخوام بگم (شايد بگی که هميشه همين جور اي! بی راه هم نمی گی البته) به هر حال ، شايد من همه ی تلاش ام رو کردم که جلوی اين 2 تا اشتباه مهلک رو بگيرم و تلاش بيشتر به برداشت های اشتباه ديگه اي منجر بشه که باکی نيست، نمی دونم اصلاً چرا همچين حسی دارم


loque`le

از سخن عاشق - رولان بارت - ترجمه ی پيام يزدانجو

هومبولت آزادی نشانه را پرگويی مينآمد.من باطناً پرگوی ام ،چون من نمی توانم عنان سخن خود را به دست گيرم:نشانه ها به مهره هايی"آزادگرد" بدل می شوند.اگر می توانستم نشانه را محدود و مقيد کنم، تسليم قانون اش کنم، می توانستم سرانجام آرامشی پيدا کنم.اگر فقط می شد آن را، مثل دست و پای خودمان ، توی گچ بگيريم! امّا من نمی توانم از فکر کردن، از حرف زدن، دست بردارم : هيچ کارگردانی نيست که در اين فيلم درونی که من از خود می سازم مداخله کرده، با صدای بلند به کسی دستور دهد: کات! پرگويی نوعی مصيبت اختصاصاً انسانی ست : من مجنون زبان ام: هيچ کس به من گوش نمی کند، هيچ کس نگاه ام نمی کند ، امّا من به حرف زدن ادامه می دهم، ساز خود را می زنم

Sunday, August 14, 2005

آزادي

بر خلاف سينه ما كه مالامال شوق آزادي است، ذهن و سنت فلسفي ما فاقد تئوريهاي مستحكم براي تحقق آن است. در اين باره صرف كلمه فقدان، حق مطلب را ادا نمي كند چه، در سنت انديشه ما عناصري وجود دارند كه به واقع سم قاتل تحقق آزادي است. اين تمايلات شديد عاطفي و امكانات تئوريك ما، به وجود آورنده گرايشي است كه من نام آن را تصورات رمانتيك از آزادي مي گذارم. در صد سال گذشته هيچ كلمه اي به اين قدر روح نواز و رويا انگيز نبوده است. به نظر مي رسد كه تلاش در جهت طرح بحث هاي تئوريك در قبال آزادي و امكان هايش در جامعه ما بهترين پادزهر براي اين رمانتيسم بد فرجام باشد. از روشنفكران معاصر مي توان شكايت كرد كه به جاي تجزيه و تحليل آزادي و شرايط تحقق آن بيشتر به چكامه سرايي در ستايش آزادي و بزرگداشت شهداي آن قلم فرسايي شده است. به عنوان مثال ميرزاده عشقي، شهيد راه آزادي خود از خشونت طلبان بوده است. در اين جا بايد اين سوال را مطرح نمود كه آيا همين غلبه تصورات رمانتيك در قبال آزادي در فرهنگ معاصر ما ناشي از وجود سد هاي بزرگ در سنت انديشه ما نيست كه موجب امتناع از طرح بحث هاي تئوريك در قبال آن مي­شود. آينده فلسفه سياسي در اين مرزوبوم جواب اين سوال را خواهد داد.

It wasn't ME,belive me ,It wasn't ME! ; )

Friday, August 12, 2005

اميد

گفت اميد ...

گفتم اميد؟

گفت آره مي دوني يعني چه؟

گفتم اميد براي يه آدم تشنه آبه، براي يه آدم گرسنه غذاس و براي يه آدم تنها، هه، عشقه و براي من اميد معنا نداره ...

Friday, August 05, 2005

Bach effect

بدجوری باخ را دوست داريم اين قدر که به فکر افتاديم شايعه اي بسازيم مبنی بر اين که اين متسارت افکت اي که می گويند در واقع باخ افکت بوده! مثال اش هم خود خر مان هستيم لابد که آی کيلو مان از خدا رسيده به اي برابر لگاريتم خدا در مبنای سه و خورده اي ضرب در خدای به اضافه پنجاه و هفت هزارم از وختی که عاشق آقای باخ شديم

مات - ديوونه

يکی پرسيد هنوز مات انتخاباتی؟ جواب دادم نه .
الان ميخوام جوابم رو کامل کنم
سعی کن بفهمی که برشت چه ديوونه کننده ايه

زمانی نا مناسب برای شعر
- Bertolt Brecht


می دانم تنها انسان خوش بخت
محبوب است؛ مردم با اشتياق
صدای اش را گوش می دهند.چهره اش زيبا ست

در حياط ،درخت خميده
به زمين نا مرغوب اشاره می کند
امّا رهگذران به آن دشنام می دهند - و حق دارند.
من قايق های سبز و بادبان های رنگين را
در دريااچه نمی بينم. از همه اين چشم انداز ها
تنها تور عظيم ماهی گير نظرم را جلب ميکند

چرا از زن خدمتکاری حرف می زنم
که ميانسال است و خميده راه می رود؟
در حالی که سينه ی دوشيزگان جوان
هنوز چون گذشته گرم است؟
در درون من دو چيز با هم در جدال است
يکی شادی از ديدن درخت سيبی که شکوفه کرده است
و ديگری احساس وحشت از سخن رانی های اين مردک رنگرز
و تنها واقعيت دوم
مرا به سوی ميز تحرير می کشاند


يه سوال اساسی

آدم ها سه دسته اند ، لکاته ،رجّاله و پيرمرد شندرپندری
ببينم اين خوشگله جزو کدوم دسته ست؟

اين برشت حسابی روی اعصاب ماست
مخصوصاً از نوع شاعر اش
ديوانه مان کرده
از کتاب خانه اصل اش را گرفتيم بخوانيم
مگر وقت شد؟ مهلت اش تمام شد پس اش داديم
حالا ما مانده ايم و برشت شاعر آقای عبدالّلهی
و البته کمی عذاب وجدان نا قابل

روشن فکری و روشن شدن ما


چی شد که روشن شديم؟ دوستی در وبلاگی نوشت و ما روشن شديم که آدم روشن فکری هستيم يا حدأقل دوست داريم روشن فکر باشيم گفته بودند که روشن فکری چيز مزخرفی ست . دوستمان چيزی راجع به مزخرف بودنش نگفته و اين قسمت قضيه چيستی مان مانده توی مه

دلايل سکوت

گاهی وقت ها اين قدر خسته ايم که هر اندازه که موضوع سخن مهم باشد نميتواند سبب تحمل رنج سخن گفتن شود
گاهی طرف سخن بی اندازه بی اهميت است
و گاهی خود سخن

سخن مهمّی ست امّا سکوت ميکنم
هرچه تلاش ميکنم که گوش های مهمّی باشند برايم نميشوند
تبديل شده ام به يک گوش بزرگ مثل سياه چاله می بلعم سنگين تر ميشوم گوش تر ميشوم
برای نشنيدنتان

امّا از خسته گی شنيدن و نشنيدن تان و گفتن و نگفتن ام ،
فکر ميکنم بايد 17 ساعت ديگر بخوابم

Sunday, June 26, 2005

president Ahmadinejad!

احمدي‌‏نژاد با بيان اين مطلب كه «ترديد ندارم كه تمام ملت ايران امروز خوشحال هستند»، گفت: «البته اين خوشحالي نه به‌‏خاطر انتخاب يك فرد، بلكه به خاطر اين است كه باز هم عظمت اين ملت به جهان نشان داده شد و ثابت شد كه ملت ايران، ملتي بزرگ و تاريخ‌‏ساز است.»

احمدي‌‏نژاد در پايان اين ديدار كه تعداد بسياري از خبرنگاران در آن حضور داشتند، خطاب به خبرنگاران گفت: «دائم مي‌‏گويند خبرنگاران آزادي ندارند، اما شما الآن نيم ساعت است كه رئيس دو قوه كشور را مشغول كرده‌‏ايد.»
وي همچنين در پاسخ به اصرار يكي از خبرنگاران براي پاسخ‌‏دادن به پرسش‌‏ها گفت: «شما بيكاريد! ما كه بيكار نيستيم كه دائم حرف بزنيم.»

اینه

Friday, June 24, 2005

انتخابات 4

برای شرکت در انتخابات همراه داشتن شناسنامه الزامی ست. جالب این جاست که بر خلاف روال معمول الزامی به عکس دار بودن آن یا همراه داشتن کارت شناسایی معتبر علاوه بر شناسنامه جهت تطبیق عکس وجود ندارد

Monday, June 20, 2005

thinking organized improved!

ايستاد در مرکز جهان
اينجا مرکز جهان است
ايستاد
و فاتحانه
...

Sunday, June 19, 2005

moon in my cup! is it mine?

Saturday, June 18, 2005

entekhaabaat - ajab!