Wednesday, June 15, 2005

thinking organized!

ايستاد در مرکز جهان
اينجا مرکز جهان است
ايستاد و گوزيد

شرمنده! ولی به من ربطی نداره

انتخابات 3

شنيع
وقيح
مهوّع

کثيف
باهوش

انتخابات 2

کيست که بتواند آتش بر کف دست نهد و با ياد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند
يا تيغ تيز گرسنگی را با ياد سفره های رنگارنگ کند کند
يا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بينديشد
نه هيچ کس چنان خطری را به چنان خاطره اي تاب نياورد
از آن که خيال خوبی ها درمان بدی ها نيست
بلکه صد چندان بر زشتی آن ها می افزايد

Monday, June 13, 2005

انتقاد

بهم گفتن که مثل يکی می نويسم .... بهم گفتن که زشت می نويسم
بهم گفتن سعی می کردم مثل شاملو شعر بگم
چی بگم والا لابد راست ميگن

موومان سوم

آن وقت باران گرفت و من ديگر تاب نخوردم .روی حوض پر از موج های گرد و کوچولو بود و ماهی ها بالا می جهيدند که حباب باران را ببلعند. گفت:" احساس ميکنم اين باران برای من می بارد ." و از گوشه ی چشم چنان نگاهم کرد که ناچار شدم دوباره بگويم :" آلبالو. " گفت :" تو هم به خاطر من اين همه قشنگ شده اي." گفتم : " من که کاری نکرده ام. نه آرايش، نه چيزی. فقط حمام رفته ام." گفت: "تو هميشه می روی حمام ؟" گفتم :"اذيتم نکن." رفتيم توی ساختمان. دم پلّه ها دستم را گرفت. و من صدای تند قلبش را از توی دست هايش می شنيدم. بعد رفتيم بالا. اتاق بالا پشت دری های سفيد داشت. همه را کنار زدم که بتوانيم باران را تماشا کنيم. گفت :" درخت ها هم به خاطر من جوانه زده اند." و با سر انگشت، چند تار موی روی پيشانی اش را کنار زد و با صدای لرزان گفت :"ولی نمی دانم من برای چی زنده ام."

سمفونی مردگان
عباس معروفی

Monday, June 06, 2005

انتخابات

خيابون به شکنجه اي ممتد تبديل شده
يکی زنگ زده ميگه به رفسنجانی رأی بدين
ميخندم ميخندم ميخندم
تابلو تبليغاتی بزرگ ميگه "سلام دکتر!"
ميخندم ميخندم ميخندم
راه رفتن تو اين خيابون ها حالی داشت
ولی به شکنجه اي ممتد تبديل شده

Wednesday, May 11, 2005

رنگ از رخ فردا پريد
اميدی ماسيد
انسانی در خواب مرد
و آن چه مانده گاو است و زمين و ارسطو
...
1381

ماننده ی بارانی
مثل فواره ام
هميشه خلاف جهت حرکت کرده ام
طبيعتی و انسان ام
مرا به وجد می آوری
سرشارم ميکنی

در جستجوی تحول تغييرت دادم
ولی تو باز به راه خودت رفتی



باران هميشه خيابان را خيس می کند
هر فواره ی بلندی حوض کوچکش را

1382.5.6

Tuesday, May 10, 2005

1

نمای مسطح يک گربه نسبتاً چاق روی ذوزنقه قهوه اي بدرنگ - گربه روی مبل چرکی که سابقاً شکلاتی بوده لم داده ، تصوير از بالا - دختر درون قاب آلمينيومی چشم هايش ميدرخشد سرش را ميچرچاند به سمت داخل چيزی شبيه ضعف يا شايد نه، ايده اي خستگی آور به او هجوم می آورد مينشيند روی لبه پنجره شروع ميکند به حرف زدن
:
to be continued

Sunday, May 08, 2005

روز مزخرفی بود ، خواندن 60 صفحه از کتابی مزخرف کار سختی نيست... من آدم تنبلی هستم من کارهای سخت انجام نمی دهم امروز هم تمرين ويولن از قلم افتاد شايد هم قلم از تمرين ويولن . ماری اينجاست روی تخت خوابيده شبيه مرده های کارتون های کودکی- ببينم توکارتون هم مگه کسی ميميره؟ - موهايش رها روی ملحفه ی گلدار همرنگ بلوزش رنگی که کودکی ها فکر ميکردم فيروزه اي نيست بعد ها معلوم شد که هست! من اينجا بی تابی ميکنم ، بی تايی ميکنم آهنگ هايی گوش ميکنم که نبايد ، "شکلات يادت نره!" ماری اينجاست ، خوابيده مثل مرده دختر زيبايی ست ، مامان که برای شام صدايمان کرد گفتم تو برو من نميخورم فقط بر که ميگردی هيچی نگو با من حرف نزن! بد نگاهم کرد گفتم ميخوام کتاب بخونم دست هايش را گرفتم و گفتم ببخشيد ولی نميخوام مودم عوض شه! با خودم گفتم تو خيلی خوبی هر مودی رو ميتونی عوض کنی! ولی در واقع با او بودم هنوز هم بد نگاه ميکرد گفتم جدّی ميگم خيلی باهات حال ميکنم خيلی, هواسم نبود که جمله قبل را نشنيده هواسم نبود که جمله قبل را سانسور کرده بودم به سقف نگاه کرد گفت بريم زير چارچوب در رفتيم گفت حالا ادامه بده خنده ام گرفت خنديديم تکرار کردم جدّی ميگم باور کن گفت اينجا امنه! خنديدم دست هايش را رها کردم که برود شام بخورد من نشستم پشت ميز او رفت شام بخورد من بی تابی کردم بی تايی کردم جدّی گفته بودم دوستش داشتم سرم را کردم توی کتاب

-----------------------------------------
چند ساعت قبل تر

با ماری داريم چايی ميخوريم چه شب نوستالژيکی ست امشب شکلات نارگيلی روی ميز است چشم هايم ميسوزد سرم درد ميکند شايد خسته ام حرف ميزنيم از دانشگاه حرف ميزند از پروژه از تنهايی ولی شوخی ميکند ياد کودکی ها می افتم ، پرت ميشوم پايين چه وسوسه اي دارد من چای را سرد می کنم يعنی نميخورم تا سرد شود ميگويم ميدونی دمای چايی من موقع خوردن هميشه از همه پايين تره! چشم هايم هنوز ميسوزد چه وسوسه اي دارد چه لذّتی دارد پرت شدن پايين افتادن از 22 طبقه سرت قبل ازين که درد کند ميترکد چشم هايم ميسوزد حرف ميزنيم ماری اينجاست که با هم حرف بزنيم سرم درد ميکند شايد خيلی خسته تر از خودم هستم به اندازه تمام رأس های مؤلفه ی همبندی خودم خسته ام ....ميشود چقدر خستگی ؟

--------------------------------------
بروم بخوابم ، شب خوش

Saturday, May 07, 2005

گفتم خط خطی ام ياد نقاشی افتادم شايد چون به طرز احمقانه اي خط خطی ها ی خود را نقاشی
ميدانم گفتم احساس تناقض ميکنم گفتم نرو گفتم گوشی رو نذار گفتم خط خطی ام فکر کردم چه قدر
اين خط ها مهم اند ..... سکوت کردم چشم هايم را بستم جلوی چشم های بسته ام خط ها رژه می
رفتند ، سايه هاشان توی کلّه ی پوکم با انحنا ی ظريفی پيچيدند ، رفتند و آمدند اين قدر
ظريف که دلم خواست با انگشت لمسشان کنم ، تقليدشان کنم ..... گفتم خط خطی ام خط خطی
بودم گفت خوب ميشی گفتم خرم نکن گفت برو نظريه بخون فصل شيش رو تموم کن ده و نيم بهت
زنگ ميزنم فکر کردم خيليا ميگن خوب ميشی بنا به تواتر احتمالش هست خنديدم ياد احتمال خدا
بودن محمد افتادم ، خدا ، بنده ، من ، من هم چيز ها يادم می ماند حتی چيز های نچندان مهم
سکوت کردم سکوت کرد يک خط توی سرم جيغ کشيد ، خط تلفن هم جيغ کشيد شارژ گوشی داشت
ته می کشيد من سيگار می کشيدم گلويم می سوخت همه چيز شروع کرده بود به کشيده شدن
شايد ميخواستند اين قدر سکوت را بکشند که پاره شود صدايم را صاف کردم ، پاره شد سکوت و صدا
هر دو .... خط هنوز جيغ ميکشيد خودش را ميزد به جمجمه ام به خط گفتم خفه شو با صدا ی اتو
کشيده گفتم باشه ، ديگه کاری نداری؟ به شوخی گفت از اوّلش هم کاری نداشتم گفتم پس تا ده
و نيم گفت خدافظ گفتم خدافظ و قطع کردم جيغ تلفن خفه شد خط هنوز جيغ ميکشيد گوفتم خفه
شو خفه شو خفه شو لطفاً گفت خفه شو خفه شو خفه شو خفه شو لطفاً مامان هم امروز گفته
بود پس چرا نمی ميری جواب داده بودم می ترسم خفه شو مامان خفه شو لطفاً ... خط جيغ جيغ
می کرد من گوش نمی کردم نمی شنيدم به حرف هايم راجع به شعر فکر کردم به خط فکر کردم که
آمده بود مغز ام را نصف کرده بود حالا هم داشت جيغ می کشيد گفته بودم نمی تونم اين تناقض رو
حل کنم نميتونی اين تناقض رو حل کنی گفته بودم تو نمی فهمی گفته بودم خط خطی ام
خسته بودم دود سيگار خانه را برداشته بود خط خطی مغز مرا بايد نظريه می خواندم مغز و سيگار
و چراغ ها را خاموش کردم

----------------------------------------------------------

با پژمان و با پری سا چت کردم موسيقی گوش دادم ، بهار زنگ زد به بهار گفتم که خط خطی ام فقط به
خاطر شعر ... گفت که نظريه بخوانم گفتم چشم .... به آيدا زنگ زدم آزاده گوشی را برداشت به آيدا
گفتم که چند چيز را به بهار و خودم ميل بزند راجع به نظريه حرف زديم به آيدا گفتم با بهار نرفتم
نمايشگاه گفت چرا گفتم که حوصله نداشتم بهار گفت 10:30 زنگ ميزند و اگر درس ها را نخوانده
باشم اتفاق های بدی می افتاد 4شنبه چکاد است .... بايد برای زندگی برنامه داشت اين هم از آن حرف
ها است نميدانم چه مرگم است همه چيز خوب است غير از من .... همه چيز همه چيز من از کجا
بدانم چقدر خوب است که تنها نيستم تواتر چيز خوبی است پری سا گفت به مخاطب اهميت ميدی؟ گفتم
نه ولی شايد هم بدم به هر حال تواتر چيز خوبی ست مخصوصاً وقتی چيز های خوب تکرار شوند
بهار 10:30 زنگ می زند من درس دارم من خيلی کار دارم بايد برای زندگی برنامه داشت



Tuesday, May 03, 2005

بارون فجيعی ميآد به عبارتی سگ و گربه! :دی
هاه هاه چه حالی ميده! بوی خاک و بارون گربه سگی .... مخصوصا امروز که اوج زندگی سگی بود! ولی خوب خوشحالم چون به نتايج خوبی رسيدم... شايد بهانه اي باشه واسه ادامه دادن نميدونم ، ميخواستم يه کم فحش بدم دلم خنک شه .... ولی الان نيازی
بهش حس نميکنم! پس فحش نميدم! :دی
ساعت 5 بايد برم کلاس ويولن راستش حوصلش رو ندارم ولی حيف که بفهمی نفهمی يه کم تمرين کردم! پس مي رم :دی
بارون بند اومده ، وراجی من هم
;)

Monday, May 02, 2005

سحر به بانگ زحمت و جنون
ز خواب چشم باز ميکنم
کنار تخت چاشت حاضر است
- بيات وهن و مغز خر-
به عادت هميشه دست سوی آن دراز ميکنم
تمام روز را پکر
به کار هضم چاشتی چنين غروب ميکنم
شب از شگفت اين که فکر
باز
روشن است
به کور چشمی ی حسود لمس چوب ميکنم

شاملو
--------------------------
شايد اين نشان تبحر تئوريک ماست که با وجود استيصال عميق در ساختار توهين آميز و احمقانه ی زندگی ميتوانيم در انديشه يا خيال خويش ازين وضع رهايی پيدا کنيم


Thursday, April 28, 2005

با قلم مو های جديدم نقاشی کردم چند تا درخت
درخت جهل معصيت بار نياکان است
چند تا کاج چند تا سرو با جوهر قرمز با جوهر مشکی
يه خورشيد کشيدم
با جوهر قرمز با جوهر مشکی
رنگ آفتاب توی نقاشی دويد
قرمز و مشکی

آفتاب
مفهوم بی دريغ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتابگونه اي
آنان را
اين گونه
دل
فريفته بودند

نصف صفحه هنوز سفيده
ديگه نميتونم چيزی بکشم
بعد ازين هرچی بکشم نقاشی و خراب کردم
به ماری ميگم "فک کنم اگه ادامه بدم بهش تر ميزنم!" سرشو تکون ميده و تأييدم ميکنه

تو دلم ميگم اين مال تو چون با قلم مو ها خيلی حال کردم و بساط ام رو جمع ميکنم
قلم مو ها رو که ميگيرم زير آب جوهر قرمز و مشکی ميريزه توی کاسه دست شويی ميريزه ميچرخه ، ميپيچه و فرو ميره
من درد در رگانم ، حسرت در استخوانم ، چيزی نظير آتش در جانم پيچيد ... حس کردم
دهنم مزه ی جوهر ميده
سر تا سر وجود مرا گويی چيزی به هم فشرد تا قطره اي به تفتگی خورشيد جوشيد از دو چشمم
دستم رو بردم طرف چشمم قطره اي به تفتگی جوهر مشکی جوشيد از چشمم .... از تلخی تمامی
دريا ها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم


Friday, April 22, 2005

24 april

روی يک کاغذ کاهی نه چندان ارزون که کمی به آبی کدر ميزنه نوشته :" نژاد کشی ارمنيان در آغاز قرن 20 ام ،جنايات
نازيسم در نيمه قرن ، کشتار مردمان تونسی در روندا ، مسلمانان بوسنی در قلب اروپا و جنايات اسرايل عليه ملت
مظلوم فلسطين نمونه هايی چند از جنايات بشری و حاکی از برتری طلبی و قساوت سردمدارن برخی حکومت ها است ...." کاغذ رو چند تا تا ميکنم و ميذارم توی جيب مانتوم. يادم ميآد که هر سال همين کارو ميکنم ، خنده م ميگيره ..."من محکوم ميکنم ! من نژاد کشی رو محکوم ميکنم ولی نه .... کشتن رو محکوم ميکنم .... ولی محکوم کردن چه فايده اي داره؟ تو دنيايی که هر روزش همين بساطه چی رو محکوم ميکنم و چرا؟ " همين جور راه ميرم و فک ميکنم که چی رو کی بايد محکوم کنه يا نکنه ...
اون ور خيابون همسايه ها رو ميبينم ، دستم و ميبرم بالا که يعنی سلام و ميگم :"بارو" بعد به هم لبخند ميزنيم همگی به هم لبخند ميزنيم
ادامه ميدم :" کشتن بده چه نسل رو چه فرد رو چه روح رو چه جسم رو ... ، جنگ بده چه صليبيش چه غير صليبيش
چه ترک ها ارمنيها رو بکشن چه من تو رو چه تو من و .... " به خودم ميگم بسّه خفه شو لطفاً و ميرم از سوپر
محل شير بگيرم

http://www.24april1915.com

mikhaastam begam ....
mikhaastam begam .....
tamaam e in modat mikhaastam begam ...
fek konam fahmidi ke mikhaastam begam
mikhaastam begam ....
mikhaastam begam hamishe tahsinet mikardam
mikhaastam begam mano bebakhsh
na ino nemikhaastam begam
vali motmaennam ye chizi mikhaastam begam!

اتوبان...سردرد...حواستو جمع کن ...اين چه وضعه رانندگيه؟!...چشمامو می بندم موتی...حالم بهم می خوره از ترافيک مخصوصاً تو اتوبان...کاش خودت رانندگی می کردی....تبليغات.....تابلو....."دو ديدگاه يک انتخاب"...تهوع....اجنرال....۱۲.۵.....کلاس acm....پوروطن...بد شلوغه امشب....هر چی می ری تموم نمی شه...کو ...تبليغ تفال و ميگم...اينم که اجنراله........"دو ديدگاه يک انتخاب"...تابلو....تبليغات...ماشين...جاده چالوس رو وا کردن؟....نمی دونم...فک کنم....اينقد فک نکن!...تو خيلی فک می کنی...جاش درس بخون....مهندس بهت نمياد مهندس شی....سردرد...چراغا اذيتم ميکنن...کجايی تفال...کلمبس....تخم مرغه؟؟؟....چرا؟....اخه شبيه شون نيسی!...اونايی که من ديدم..........."دو ديدگاه يک انتخاب"...تابلو....۲۰۶ ...من البالويشو دوس دارم ....اين نقره اييه...تفالم نيس...اون دختره ديوونه بود ...نه موتی؟!...از ماشين کناری صدای موزيک مياد...کاش جای اونا بودم........."دو ديدگاه يک انتخاب"...چند ساله؟....اه از ۷۹ يا ۸۰ ....غصه داره توش...خب هر کسی يه جوريه....من و چه به هسه...چشمامو می بندم...حواسم هست که نميرم؟...نميريم؟؟...سعيد خوابه؟؟....نه ولی من خيلی وخته خوابم...مهتدس....مگه می شه....من نمی خوام قده تو جوون باشم....اصلاً چرا؟؟؟.....تفال؟! ...کجايی...کنار تو....هميشه همين جا می مونم....تبليغات...چراغ...ماشين....آدم....خونه....خوبيش اينه که وقتی چت می کنی نق نق صدا نمی کنه....سرمو برمی گردونم ...می خوام تو چش چراغه نيگا کنم...حواسم هست نميريم؟؟؟!....

¤ نوشته شده در ساعت 4:3 توسط سارا

جمعه، 9 مرداد، 1383


Thursday, April 21, 2005

na na na
na na na
na na na
na an na
na na an
na na na
na an na
na na na
na na na

سلام سلامتی مياره....سلام....داشتم راجع به دريا فک می کردم ...ياد ماهی افتادم ...بعد هم ياد ماهی گير....ياد چند صد کيلومتر اون ور تر .....من از دريا بدم مياد...تو چی ماهی گير؟!!!........ماهی........

می چرخه.....گردابه؟!! ....يا ....طوفان؟!!....پرواز می کنم يا شنا؟؟!.....پره های قايق موتوريه....آره....سلام.....سلام سلامتی مياره....ماهی غذای سلامتی....

به طرف دريا.....ماهی غذای سلامتی.....کدوم؟!....ماهی؟!.....آره بدجوری.....اونم شب ۱۴ ....به اين زودی گذشت؟!!!.....می گم سلام....بلکی سلامتی بياره......همونی که ژاپنی ها ...آره....کدوم؟!!!.....همون که سلامتی مياره.....برا ژاپنی ها ....واسه ما....همون سلام بسه....کممون بود اسلامم ميذاريم روش....خدا بزرگه....ولی ...به من چی می رسه از ين بزرگيش...می ترسی؟!!....خب بترس....همون قد که بخوای....آره....شايد....می گفتن ژاپنيا با اراده ن!....

سلام....می چرخه....موتور قايق.....يه قايق ديگه هم هست.....اما موتور نه....خدا بزرگه...سلام.....موتور هست.......ماهی نيست.....خدا هست....سلام خدا چه طوری؟!!!....سلامتی؟ <ماهی>من که خوبم ....دارم ميام اونجا......ببين تورمم پره پر سلامتی....سلام....

چند سالش بود ؟!!!....شايد۱۵ ...شايد۱۴ ....تو دريا که آدم پير نمی شه....می ميره.....مث يه نقطه ی قرمز مث يه ضبدر قرمز....مث يه ماهی قرمز.....

سلام....ديدی سلام سلامتی مياره...بهار گل و شکوفه.....خاک اينجا ...شوره.....شکوفه ها شوره ....زدن......سلام شکوفه....سلام خدا....سلام بچه....غذای ماهی شدی به سلامتی؟!!!

¤ نوشته شده در ساعت 3:47 توسط سارا

شنبه، 10 مرداد، 1383

به شدت احساس بدی دارم

شاید یا جور دلتنگیه... نمی دونم

نه می تونم بنویسم

نه لای کتابیو وا کنم محض پر کردن خالی زندگی،

کامپیوترم هم از صبح روشنه...

اما من خاموشم...می بینی؟!

نمی دونم این چه حسیه....آه ...آره؟!

نه بابا...بی خیال....بازی هم ندارم .....مافیا ...خوشم نمیاد.......اه

حیف که دیره...وگرنه ویولن تمرين می کردم....از صبح کارم شده همین....

از بی حوصلگی....

باهار می گه...خب ..این که بد نیست ...آره؟!...نه بابا ...بی خیال....

خوبیه اینجا نوشتن ...می دونی؟!...چیه؟!!....آره؟؟!...

این که...می تونی ...ول کنی....آره؟! ...بی خیال....جمله رو...ادبیات و ...

سبک و ...هر آشغال دیگه رو....

نه...بازیی ....نه کلمه ای....نه مافیا....

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه......

بی خیال....باغ شم که چی....

هی تو.... بگو....زیبا ترین حرفت را .....بگو....خجالت نکش....

شکنجه ی پنهان سکوتت ...را...آشکاره کن....و هراس مدار

....آره؟!...بی خیال...ازین که بگویند...ترانه ای بیهوده می خوانید....

......

حتا ...بگذار خورشید هم....برنیاید...به خاطر فردای ما ....اگر...

بر ماش...منتی ست.....آره....بذا اونم ...بره به همون درکی...که ماه....

¤ نوشته شده در ساعت 2:27 توسط سارا

يكشنبه، 11 مرداد، 1383